تابلوها و بيلبوردها،گاهى تاثيرگذارند و گاهى عادى بطوري كه از كنارشان رد مى شويم انگار كه نيستند! نمى دانم كار چه كسي بود كه آن ...
اين پسرخاله از آن پسرخاله ها بود كه از زمين و زمان طلبكار بود! از همه ايراد مى گرفت و به همه حتى به دين ...
در راه بازگشت به خانه،در اتوبوس هاى بي آر تى ،مرجان همسايه محله قبلى شان را ديد،خيلى خوشحال با او گرم صحبت شد و دو ...
هركارى را كه لازم بود براى اينكه در امتحان موفق شود، انجام داده بود از مطالعه جزوه هاى درس تا حضور مرتب در كلاس ها و ارائه ...
نوجوان كه بوديم يكى از سرگرمى هائى كه داشتيم اين بود كه تصويرى مبهم و پيچيده را به ما مى دادند و مى گفتند در ...
گفت :ديدن داريم تا ديدن! گاهى فقط مى بينى مثل زمانى كه در حين رانندگى به خيابان نگاه مى كنى و متوجه ماشين ها و چراغ قرمز ...
مادرم مى گفت :وقتى بر اثر تحقيقات از بهائيت برگشتم و مسلمان شدم،تشكيلات بهائى مرا "طرد" كردند.مجازات "طرد" در بهائيت يعنى اينكه هيچيك از بستگان و اقوام ...
قرار بود با هم به منزل شيرين بروند اما آدرس را پيدا نمى كردند و در خيابان سرگردان بودند؛از فروشنده يك مغازه كمك خواستند و ...
دلش مى خواست با زبان لطيف شعر هم با او سخن گويد، اين زبان لطافت خاصى دارد كه دل را هوائى مى كند.يكى از دوستانش ...