روشنا روى نيمكت حياط دانشكده نشسته بود و منتظر نكيسا بود تا با هم براى نهار به غذاخورى بروند.همينكه نكيسا را ديد در چشمانش خيره ...
نكيسا هنوز در فكر حرف هاى روشنا بود كه مى گفت خدا نزديك نزديك است ،بطوري كه مى توانى با او درگوشى حرف بزنى ،نجوا ...
"من خدائى دارم كه همين نزديكى است؛ بلكه نزديك تر از من به خودم! مثل آن نور كه انوار از اوست ،بى وجودش همه جا ...