بلنداى عرفان

          روشنا روى نيمكت حياط دانشكده نشسته بود و منتظر نكيسا بود تا با هم براى نهار به غذاخورى بروند.همينكه نكيسا را ديد در چشمانش خيره ...

چگونه بخوانمش؟

          نكيسا هنوز در فكر حرف هاى روشنا بود كه مى گفت خدا نزديك نزديك است ،بطوري كه مى توانى با او درگوشى حرف بزنى ،نجوا ...

زمان و منتظران،١.خداى ما/١.نزدیکِ نزدیک

          "من خدائى دارم كه همين نزديكى است؛ بلكه نزديك تر از من به خودم! مثل آن نور كه انوار از اوست ،بى وجودش همه جا ...