خودت را بنگر…!

 
 
 
 
 
تابلوها و بیلبوردها،گاهى تاثیرگذارند و گاهى عادى بطوری که از کنارشان رد مى شویم انگار که نیستند! نمى دانم کار چه کسی بود که آن را در جاده نصب کرده بود اما یک نفر از آن عکس گرفته و در یکی از شبکه هاى اینترنتى گذاشته بود:”خودت را بنگر تا به خدا برسى”.ابتدا خیلى توجهم را جلب نکرد،دوستم گفت:ندیدى؟گفتم چرا دیدم. گفت: چطور از خود ،به خدا مى رسیم؟آمادگى جواب سریع نداشتم.گفتم:بگذار براى بعد.گفت: باشد ولى منتظرم! مى دانستم که او وقتى به چیزى حساس شود و گیر بدهد، به این سادگى ها قانع نمى شود،راستش براى خودم هم پیدا کردن پاسخ براى این سوال،جالب بود زیرا کنجکاوى مرا هم تحریک کرده بود…چند شب بعد زنگ زد برای یک کار دیگر،در آخر گفت:پاسخ سوال مرا آماده کردى؟گفتم:بکلّى فراموش کرده بودم.باشد روى آن کار مى کنم.روی یک کاغذ نوشتم:”خودت را بنگر تا به خدا برسى” و زدم روى مانیتورِ کامپیوترم تا یادم نرود…
 
موبایل زنگ خورد و دیدم همان دوستم بود که سوال داشت.خودم را آماده کردم که بپرسد جواب من چى شد و من بگویم چند روز دیگر صبر کن! اما او خبر داد که در این هفته پدرش عمل قلب باز کرده و او مجبور شده ماشینش را بفروشد و ده ها ملیون هزینه بیمارستان را بدهد.برای پدرش آرزوی شفاى کامل کردم و به او دلدارى دادم که ناراحت نباش خدا جبران مى کند.یک مرتبه به ذهنم زد که نکته اى را در مورد سوالش بگویم.گفتم برای درمان کم کارى قلب ملیونها تومان باید داد همینطور برای درمان چشم و دندان و دیسک و کلیه و سایر اعضا باید همه زندگى را فروخت و کلى هم قرض کرد و تازه کلى هم منت بیمارستان و دکترها را تحمل کرد که تازه ممکن است خوب هم نشوى،اینطور نیست؟ گفت:همینطور است.گفتم : حالا فکر کن خدا همه این اندام ها را رایگان به تو داده و منتى هم ندارد.گفت:منظورت چیست؟گفتم:شعار آن تابلو را به یاد بیاور:”خودت را بنگر تا به خدا برسى”…! 
 
محسن لحظاتى به فکر فرو رفت و من ادامه دادم: آن تابلو شاید ترجمان این آیه باشد:”وفى انفسکم أَفلا تبصرون؟” یعنى چرا در وجود خودتان ،اندیشه و دقت نمى کنید؟ براستى آیا هریک از ما حاضر هستیم حکومت یک شهر یا موجودی یک بانک را به ما بدهند ولى به جایش چشمها را از ما بگیرند و کورمان کنند؟! همینطور سایر اندام ها را…چرا از آن بخشنده مهربان بى منت و بى تفاخر که اصل همه نعمت ها از اوست،غافلیم و یادش نمى کنیم؟چرا به همه رو مى اندازیم و ازهمه تقاضای کمک مى کنیم- در حالیکه مى دانیم معلوم نیست بتوانند کمکى کنند و اگر هم بتوانند یا بخل مى کنند یا منت مى گذارند یا معامله مى کنند و توقع دارند که ما هم برایشان کارى کنیم- اما حاضر نیستیم نیمه شبى از خواب برخیزیم و با او مناجاتى کنیم و سپاسى گوئیم و حاجات خود بخواهیم…؟
 
گفتم:محسن جان! واقعیت این است که ما انسانها نیاز به ” یادآور ” داریم؛ زود فراموش مى کنیم و یادآورى موجب مى شود از فراموشى درآئیم و متوجه مسئولیت خود شویم و اقدام کنیم. یک تذکر حضورى یا مجازى،یک شعار خیابانى ، یک بیلبورد شهرى یا جاده اى ، یک دیوار نوشت،یک تابلو خوشنویسى یا گرافیکى ، یک پیامک تلفنى، یا پُست کوتاه در شبکه هاى اجتماعى؛یک جمله یا شعر نغز ، یک آواى زیباى یادآور و امثال اینها مى تواند نقش آن تذکر یا یادآور را داشته باشد و در مخاطبان تأثیر گذار باشد…محسن گفت :ممنونم،خیلى خوب سوالم را جواب دادى، راستى، من نیاز به یک رفیق راه مثل تو دارم که بعضى اوقات با یادآورى هایش،غفلت مرا ذوب کند…هستى؟!
 
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه