چه توان گفت در لطافت دوست/هرچه گويم از آن لطيف تر است!/من قدم بيرون نمى يارم نهاد از كوى دوست/دوستان معذور داريدم كه پايم در ...
زبان درکش ای مرد بسیار دان/که فردا قلم نیست بر بی زبان/کم آواز هرگز نبینی خجل/جُوِی مشک بهتر که یک توده گل/ازآن مرد دانا دهان ...
فيض را ديدم به سرعت مى رود،گفتم:كجا؟/گفت:نور حق ز واد ايمنم بنموده شد!؛چنان زين كن از سعى، رخش عزيمت/ كه با باد صرصر كنى هم ...
گوى سبقت هركه برد از ديگران،مرد است مرد/ورنه هر زالى است رستم،چون شود ميدان تهى!؛سهل باشد در بيابان اسب،تنها، تاختن/ گوى سبقت هركه از ميدان ...
يك حرف عاقلانه بگويم،اجازت است؟/كاى نور ديده، صلح به از جنگ و داورى ؛ چو يار بر سر صلح است و عذر مى طلبد/توان گذشت ...
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش/شام بیرون میروم چون آفتاب از کشورش! گرچه گردآلود فقرم، شرم باد از همتم/گر به آب چشمه خورشید ...
دل او دارد از امانت نور/دست او باشد از خيانت دور؛ تو خود دانى امانت دارى من/وفادارى و عهد و يارى من؛ مردم همه دانند كه من ...
به شمشیرم زد و با کس نگفتم/ که راز دوست از دشمن نهان به...حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست/ که آشنا سخن آشنا نگه دارد...نگهبانى از ...
راستی کن، که راستان رَستند/در جهان، راستان، قوی دست اند/ راست كاران بلندنام شوند/ کجروان نیم پخته، خام شوند!/ یوسف از راستی رسید به تخت/راستی کن، که راست ...