در راه بازگشت به خانه،در اتوبوس هاى بي آر تى ،مرجان همسايه محله قبلى شان را ديد،خيلى خوشحال با او گرم صحبت شد و دو ...
هركارى را كه لازم بود براى اينكه در امتحان موفق شود، انجام داده بود از مطالعه جزوه هاى درس تا حضور مرتب در كلاس ها و ارائه ...
نوجوان كه بوديم يكى از سرگرمى هائى كه داشتيم اين بود كه تصويرى مبهم و پيچيده را به ما مى دادند و مى گفتند در ...
گفت :ديدن داريم تا ديدن! گاهى فقط مى بينى مثل زمانى كه در حين رانندگى به خيابان نگاه مى كنى و متوجه ماشين ها و چراغ قرمز ...
مادرم مى گفت :وقتى بر اثر تحقيقات از بهائيت برگشتم و مسلمان شدم،تشكيلات بهائى مرا "طرد" كردند.مجازات "طرد" در بهائيت يعنى اينكه هيچيك از بستگان و اقوام ...
قرار بود با هم به منزل شيرين بروند اما آدرس را پيدا نمى كردند و در خيابان سرگردان بودند؛از فروشنده يك مغازه كمك خواستند و ...
دلش مى خواست با زبان لطيف شعر هم با او سخن گويد، اين زبان لطافت خاصى دارد كه دل را هوائى مى كند.يكى از دوستانش ...
روشنا روى نيمكت حياط دانشكده نشسته بود و منتظر نكيسا بود تا با هم براى نهار به غذاخورى بروند.همينكه نكيسا را ديد در چشمانش خيره ...
نكيسا هنوز در فكر حرف هاى روشنا بود كه مى گفت خدا نزديك نزديك است ،بطوري كه مى توانى با او درگوشى حرف بزنى ،نجوا ...