یأس ؟ هرگز!

          در راه بازگشت به خانه،در اتوبوس هاى بي آر تى ،مرجان همسايه محله قبلى شان را ديد،خيلى خوشحال با او گرم صحبت شد و دو ...

بسپار به او…

      هركارى را كه لازم بود براى اينكه در امتحان موفق شود، انجام داده بود از مطالعه جزوه هاى درس تا حضور مرتب در كلاس ها و ارائه ...

دوباره نگاه کن!

          نوجوان كه بوديم يكى از سرگرمى هائى كه داشتيم اين بود كه تصويرى مبهم و پيچيده را به ما مى دادند و مى گفتند در ...

نگاه کن…

      گفت :ديدن داريم تا ديدن! گاهى فقط مى بينى مثل زمانى كه در حين رانندگى به خيابان نگاه مى كنى و متوجه ماشين ها و چراغ قرمز ...

او با ماست!

       مادرم مى گفت :وقتى بر اثر تحقيقات از بهائيت برگشتم و مسلمان شدم،تشكيلات بهائى مرا "طرد" كردند.مجازات "طرد" در بهائيت  يعنى اينكه هيچيك از بستگان و اقوام ...

مهربان ترین

          قرار بود با هم به منزل شيرين بروند اما آدرس را پيدا نمى كردند و در خيابان سرگردان بودند؛از فروشنده يك مغازه كمك خواستند و ...

لطف حق

          دلش مى خواست با زبان لطيف شعر هم با او سخن گويد، اين زبان لطافت خاصى دارد كه دل را هوائى مى كند.يكى از دوستانش ...

بلنداى عرفان

          روشنا روى نيمكت حياط دانشكده نشسته بود و منتظر نكيسا بود تا با هم براى نهار به غذاخورى بروند.همينكه نكيسا را ديد در چشمانش خيره ...

چگونه بخوانمش؟

          نكيسا هنوز در فكر حرف هاى روشنا بود كه مى گفت خدا نزديك نزديك است ،بطوري كه مى توانى با او درگوشى حرف بزنى ،نجوا ...