نکیسا هنوز در فکر حرف هاى روشنا بود که مى گفت خدا نزدیک نزدیک است ،بطوری که مى توانى با او درگوشى حرف بزنى ،نجوا کنى،درد دل بگوئى …فکر کرد این موضوع را خود تجربه کند؛ شروع کرد در ذهنش فکر کردن که حالا که مى خواهم با او حرف بزنم،چطور شروع کنم؟ او را چگونه مورد خطاب قرار دهم؟ به چه اسمى بخوانم؟اصلاً از او چه بخواهم که بهتر و جامع تر باشد؟ با چه واژگانى بخوانم که متین و مودبانه باشد؟…به این ها که فکر کرد، دید چقدر در همین کار هم نیاز به کمک دارد،غیر از یک سرى حاجت معمولى که بگوید،حرف دیگرى به نظرش نمى رسد و خیلى زود بعد از گفتن حاجت ها،گفتگو تمام مى شود؛دلش نمى خواست که ارتباطش با خدایش خیلى کاسبکارانه باشد، نیاز به کمک داشت…
خواست به روشنا زنگ بزند و بگوید من نمى توانم با او صحبت کنم ،تو مى توانى کمک کنى؟ یک باره یادش افتاد روشنا به او گفته بود ،خدا به فکر این نیاز ما هم بوده و شیوه دعا کردن را توسط فرستادگانش به ما آموزش داده است.دعاهائى که داریم زبان ما را در گفتگو با خدا باز مى کند؛یاد مى دهد چگونه با خدا صحبت کنیم و چه بخواهیم…کتاب دعا را باز کرد این عبارت را دید:خدایا ، این عزّت براى من بس است که بنده تو باشم، و این افتخار براى من کافى است که تو پروردگار من باشى! خدایا تو آنچنان هستى که من دوست دارم، پس مرا هم ، چنان کن که تو دوست دارى(إِلَهِی کَفَى بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَى بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ).به صدر دعا نظر کرد دید نوشته است:سه جمله از امیرالمومنین على علیه السلام در مناجات با خدا…
آنقدر این سه جمله زیباى حضرت على علیه السلام به کامش شیرین آمد که نمى توانست وصف کند؛او حالا با این کلمات امام، با خدا حرف زده بود،خیلى مودبانه،عاشقانه و چقدر زیبا خواسته بزرگى را مطرح کرده بود:”خدایا مرا آن چنان کن که تو دوست دارى”!…واقعاً دوست داشت آنگونه باشد که خدا دوست دارد.این کلمات ، عطش او را برای صحبت با خدا زیادتر کرده بود؛مى خواست بیشتر با خدا صحبت کند؛کتاب دعا را ورق زد و اشعار زیبائى را در مناجات از حضرت امیر(ع) پیدا کرد: …اى خدای من و آفریدگارم و نگهدارم و پناهم ، به جانب تو در سختى و آسانى پناه می آورم؛خدایا اگرچه خطایم، بزرگ و انبوه است اما گذشت تو از گناه من بزرگتر و گسترده تر است؛خدایا اگر خودم را به دست هواهاى نفسم واگذاشتم ، اینک در مرغزار پشیمانى می گردم؛خدایا اگر محرومم کنى یا از پیشگاهت برانى، پس به چه کسى امیدوار شوم و چه کسى را شفیع قرار دهم…؟
دیگر بال در آورده بود؛مى توانست با کمک امام با خدا مناجات کند،خواسته هایش را متین و مودبانه و زیبا مطرح کند؛ باز هم کتاب دعا را ورق زد،به دعائى رسید که تماماً از آن حضرت بود،هر جمله اش از جمله دیگر زیباتر و دوست داشتنى تر…گذاشت که وقتى دیگر آن را با فراغ بال بخواند و لذت برد اما نتوانست این فراز از دعا را-که دعای کمیل نام داشت -نخواند :…خدایا،آمرزنده ای برای گناهانم و پرده پوشی برای زشتکاری هایم و تبدیل کننده ای برای کار زشتم به زیبایی، جز تو نمی یابم، معبودی جز تو نیست…ای سرور من! چه بسیار زشتی مرا پوشاندی و چه بسیار بلاهای سنگین و بزرگی که از من برگرداندی و چه بسیار لغزشی که مرا از آن نگهداشتی و چه بسیار امور ناپسند که از من دور کردی و چه بسیار ستایش نیکو از من در میان مردم پخش نمودى که براستى شایسته اش نبودم…