گفتم نكته اي نغز مرا بياموز،گفت از تماشا غفلت نكن! گفتم تماشاي چى؟ من هميشه تماشا مي كنم ! گفت: جغد هم تماشا مي كند، ...
فرزندش گفت: پدر از او سخن بگو ...و پدر متحير ماند چگونه او را معرفى كند؟ بگويد عده اي او را خدايش مي دانند و ...
آيا هنوز كتاب زنده است؟ آيا با وجود رواج فراگير اينترنت و سايت ها و كانال ها و شبكه هاي اجتماعى،از اقتدار كتاب چيزى باقى ...
حكايت كنند روزي شیر و گرگ و روباه با هم به شکار رفتند و باهم یک گاو وحشی، يك بز و يك خرگوش شکار کردند. ...
هرچه مي گفتم زير بار نمي رفت و دائماً مي گفت تا اين كمبودها برطرف نشود من پيشرفت نمي كنم! فقط او نبود، همه جا ...
اولين حقوقش را كه گرفت از اين كه استقلال اقتصادي پيدا كرده بال در آورده بود! شب ها در صفحات دنياي مجازي يا دوستان دانشگاهى ...
استاد كلاهبرداري از زندان مرخص شده بود..! بچه ها و دوستانش را جمع كرده و داشت براي آنها از تجربه ها و شگردهاي خود صحبت ...
همه گرفتاري هاي او از يك وسوسه آغاز شد:كارش را رها كرد و خانه و مغازه اش را فروخت و مقاديرى هم از اين و ...
با بچه هاي ديگر پول مى داديم و شانسي مي خريديم در بسته هايي قشنگ .بعضي از آنها را كه باز مي كرديم جايزه هاي ...