گفتم نکته ای نغز مرا بیاموز،گفت از تماشا غفلت نکن! گفتم تماشای چى؟ من همیشه تماشا می کنم ! گفت: جغد هم تماشا می کند، تو چون انسان تماشا کن! گفتم:روشن تر بگو گفت: هرکه را خداوند چشم داده است اهل “تماشا”ست اما فقط انسان است که پشت تماشاهایش می تواند تفکر و تعمق و عبرت باشد:
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس…مى توانى نگاهت را به آب روان در جوی بدوزی و از این تماشا ،گذار عمر را نتیجه بگیری که این جهان نیز همچون این آب جوی ،گذران است!
گفتم دیگر بگو، گفت:
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود/ هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار! /کی تواند که دهد میوه الوان از چوب/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟!/ کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند/ نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار/ هر که امروز نبیند اثر قدرت او/ غالب آنست که فرداش نبیند دیدار!
ادامه داد: مثلا به این کاخ ها و قصرها و آثار باستانى دیگر بنگر و با خود بگو : کجایند فرعون ها، قیصرها، کسری ها ،شاهان و شاهزادگانى که روزگاری در این قصرها لم می دادند و به عیش و عشرت می پرداختند وگمان می بردند جاودانى خواهند ماند و حال آنکه اکنون زیر خروارها خاک خفته اند:آین الملوک و ابناء الملوک؟ أین الأکاسره ،أین القیاصره،آین الفراعنه…؟
این نگاه باعبرت و تماشای با فکرت،شأن انسانى است:
هان ای دل عبرت بین از دیده عِبَر کن هان/ ایوان مدائن را آئینه عبرت دان!
دیدم زیر لب زمزمه ای دارد،گفتم به کسی دل بسته ای و با او نجوا می کنى و به تماشای زیبائى هایش نشسته ای؟گفت:چه زیباست زیبائى را تماشا کردن و به زیبائى آفرین ،آفرین گفتن! محبوب ندیده ما که جامع همه زیبائى هاست ،زیبائى اش از خداست که او را این چنین زیبا آفریده و به جلوه های زیبا آراسته است:
با صدهزار جلوه برون آمدی که من/با صدهزار دیده تماشا کنم تو را !
آن که دیده اش به جمال تو روشن شد و به تماشای حسن تو فائز شد،حاشا که از هیچ جلوه دیگری لذت برد…
ما را تماشای آن جلوه ملکوتى آرزوست:
یابن الحسن،روحى فداک،متىٰ ترانا و نراک…