باستان شناسى

 

 

 
آگاهی از کاوش ها و کشفیات  مفید علمی و اختراعات مفید فنی و خلاقیت های اصیل هنری در گذشته، تنور جان آدمى را گرم می کند. حس کنجکاوی های شناختی او را که ذاتی انسان بودن و شعور تاریخی و طبیعت ثانوی بشرتاریخی شده و تاریخ مند است،شعله ور می کند. اتفاقا” باستان شناسی و یا به مفهوم دقیق و جامع تر آرکئولوژی و رویکرد های باستان شناسانه مولود چنین فضائى بوده است. می توان گفت باستان شناسی در قیاس با بسیاری از رشته ها و دانش های هم تبارش، دستش هم در شعله خیز کردن کنجکاو ی ها و کشش ها و کنش ها و خیزش های معرفتی و معرفت ورزانه انسان روزگارما گشوده تر بوده و هم دامنش در جستن و کاویدن و کشف و گرداوری منابع جدید شناخت انسان، پرتر و پربارتر. باستان شناسی به مفهوم مدرن آن، بندنافش هم  به اندیشه تاریخی هم به تحولات تاریخی هم به نظام دانایی و به ارزش های عالم مدرن چنان سخت و استوار بسته  شده و گره خورده که بی فهم اینها، آن نیز همچنان هضم ناشده و جذب ناشده در درون دستگاه گوارش ذهن و فکر و عقل و فهم ما باقی و بجای خواهد ماند.
 
آنچه امروز باستان شناسى نامیده مى شود،پدیده اى است که در میان جوامع گذشته مطرح نبوده و آن را نمى شناختند. باستان شناسى یا آرکئولوژى چه به مفهوم یک رویکرد و چه رشته و دانش دانشگاهى و ابزار شناخت ، از مقتضیات شرایط جدید تاریخى بوده و برآمده از رویکرد عمیقاً تاریخى نظام فکرى و دانایى جدید بوده و با ارزش هاى مدرنیته نیز سخت درهم تنیده است. به منابع همین یک قرن اخیر باستان شناسى که رجوع مى کنیم با حجم قابل ملاحظه اى از متن ها و نوشته ها و گفتار ها مواجه مى شویم که به تاریخ پژوهش و پیشینه و زمینه یا علت ها و دلیل هاى پیدایش باستان شناسى در جوامع غربى و رشد و بسط تدریجى آن به منطقه هاى دیگر تاریخ جهانى مربوط مى شوند. این منابع اغلب بر سلسله تحولات زنجیره اى در سده هاى پس از رنسانس و روشنگرى در جوامع اروپاى غربى انگشت تأکید مى نهند که در ظهور و رشد و بسط رشته ها و دانش هاى دیگر نیز دخیل بوده و مؤثر واقع شده اند که باستان شناسى نیز از جمله آنهاست.باستان شناسى در دوران جدید تاریخ و فرهنگ غرب، چهره بیرونى چرخش، تحول و گسست بنیادینى است که در نظام دانایى غرب پس از رنسانس اتفاق افتاده است. 
 
 انسان وقتى به مرز یک دوران تاریخى مى رسد و احساس مى کند زلزله هایى زیر لایه هاى زمین وجودش دارد او را تکان مى دهد، آن گاه است که به مرز پرسش هاى بنیادین نیز نزدیک مى شود و در چنین شرایطى است که طلب حدیث و خبر از معناى بودن و نبودن خود مى کند و انسان نو و تاریخ، اندیشه، جامعه و ارزش هاى جدید نیز در همین شرایط مرزى سر از افق و زیر لایه هاى تاریخ و فرهنگ و فکر سر بر مى کشند.این زلزله اثقال وجودی او را بیرون مى ریزد چنانکه زلزله طبیعى چنین مى کند و اثقال زمین را بیرون مى ریزد و انسان شگفت زده مى شود که چه چیزهائی در درون او بوده و چرا این زلزله رخ داده است چنان که سوره زلزال آن را تبیین مى نماید(اذا زلزلت الارض زلزالها و اخرجت الارض اثقالها و قال الانسان مالها یومئذ تحدث اخبارها).آن وقت این مکشوفات درونى که اکنون پدیدار شده است خبرهایی از واقعیت هائى مى دهد که تاکنون پنهان بوده است و انسان تا هنگامى که تارهاى وجودش در تجربه و تقدیر تاریخى خویش مرتعش نشده و زلزله هایى زیر لایه هاى هستى او به حرکت و تکان و جنبش در نیامده و اثقال تاریخ و وجودش به بیرون فوران نکرده ، طلب خبر و پرش و آگاهى  نمى کند که  چه هستیم و چه نیستیم و در کجاى این عالم قرار گرفته و چه مى خواهیم و به کجا مى رویم و از کجا برآمده ایم… 

بنابر این، باستان شناسى تاریخى فقط محصور در کشف و شناخت آثار باستانى اعم از بناها و آثار فیزیکى به جا مانده از پیشینیان نیست بلکه باید به آثار فرهنگى و مواریث علمى و معنوى نیز سرایت نماید.نسلى که زیر سقف های ترک خورده آموزش و پرورش بر زمین مُلک و ملت ، غلط تربیت شود و با آموزه های مسموم و خرافی و یاوه، نه فروغ تعلق خاطری در وجدانش به تاریخ و  فرهنگ و میراث ملک و ملتش فروزان باشد که نه نیک بیاندیشد، نه نیک سخن گوید، نه نیک عمل کند و در یک کلام نه دنیا و عافیتش نیک باشد و نه آخرت و عاقبتش خوش، به چه کار مى آید؟نسلی که نه آشنا با فرهنگ دینى خویش است، دیگرنه فردوسی می خواند و  می فهمد نه نا با  آثار ادبیات سعدی موآنست دارد نه با کلام نغز و مغزحافظ معاشرت می ورزد نه روان و رفتارش به اخلاق و فضیلت پارسیان و دانایان  آراسته است نه تعلق خاطری عمیق به خانه خویش دارد و نه اساساً می داند و می فهمد و تمایل و اشتیاقی دارد که بداند و بفهمد ایرانی بودن محمل چه  معنائی است .روی آوار زلزله های سخت و سنگینی که در ارض تاریخش  رخ داده است ایستاده و از منشاء و کانون زلزله بی خبراست!

 

دین پژوه و پژوهشگر فلسفه