راه حل دیگر که براى پارادوکس وحدت و کثرت گفته اند این است که غیر خدا(موجودات و کثرات) را اوهام و خیال بدانیم.ابن عربی در فصوص به نقل شارح آن قیصری می گوید: کل وجود،خیال در خیال است و وجود حقیقى به خصوص از حیث ذات و عینیت، جز الله نیست!(الوجود کله خیال فی خیال ، والوجود الحق انما هـواالله خاصـه مـن حیـث ذاتـه و عینه)؛بعد قیصری در شرح این عبارت فصوص می نویسد: وجودات اضافى و اعیان موجودات، تمامى، سایه های وجود خدایند و وجود تحقق یافته ثابت در ذات، همان الله است(شرح قیصری بر فصوص۴٧٧/١).گاهى هم با لفظ اوهام از کثرات، یاد کرده اند و گفته اند کثرات جز اوهام نیست.حافظ گوید: عکس روى تو به یک جلوه که در آینه کرد/ این همه نقش در آئینه اوهام افتاد! گاهى هم مى گویند چنان کثرات با خدا متحد شدند که دوئى احساس نمى کنى، مثل جام بلورین مى که به خاط شفاف بودن، فانى در مى شده و گوئى وجود ندارد:از صفای مى و لطافت جام/ به هم آمیخت رنگ جام و مدام / همه جام است و نیست گوئى مى/یا مدام است و نیست گویی جام!
این راه حل برای پارادوکس وحدت و کثرت را محمود شبستری در کتاب گلشن راز به شکلى دیگر بیان نموده و مى گوید: اصولاً توحید، کنار زدن و إسقاط همه کثرات و وجود های اضافى غیر خداست و موحد کسى است که وجودات غیر خدا را در اندیشه خود ساقط و نابود نماید و هستى آنها را سراب بشمرد: نشانى داده اند اهـل خرابات/ که التوحید اسقاط الإضافات/خراباتى، خراب اندر خراب است/ که در صحرای او عالم سراب است…بیدل دهلوى هم همین مسیر را طى کرده و فکر کثرت را فکرخام مى شمرد و مى گوید: “زین بیش مرو به فکر خام کثرت! و توصیه مى کند غبار از روی اندیشه ات کنار بزنى و جز یکى نبینى و اگر چشمت احول و دوبین باشد باید چشم بیمارت را درمان کنى تا خدا و موجودات را یکی ببینی و در دوران پرگار ، مرکز پرگار را ببینى:این وحدت و کثرت از غبار نظر است/ معنی گردی ز عبرت شور و شر است/ تحقیق شکوک از اثر احولی است/ مرکز خط پرگار ز دوران سر است (دیوان بیدل/١٠٠)ونیز :جمال و آینه و عشق و عاشق است یکی /بیان آن ز موحـد بجـو نـه از احـول!…
مسعود گفت: این توجیهات هرگز عقل و وجدان را قانع نمى کند و با شعر و مثال و تمثیل ، نمى توان غیریت خدا و خلق را ؛ و وحدت وجود و موجود را ؛ کثرت و وحدت را سرهم بندى نمود و نتیجه اى غیر عقلانى گرفت که غیر خدا خیال است یا اوهام است یا باید کثرات و موجودات غیر خدا را ساقط نمود و وجود یکی است در عین آنکه هزار است و هزار است در عین آنکه یکى است! من مى یابم که خدا نیستم و سراسر فقر و نیاز و عجزم و اگر نگهدارنده من که خداست،یک لحظه مرا رها کند، نیست و هیچ خواهم شد؛من غیر او هستم و او نیستم که اگر او بودم،فعل من هم فعل او بود و اگر فعل من فعل او باشد،چوب زدن من برای خطاهایم ، ظلم بود؛ و نیز تمام قبائح و فسادهایی که بشر انجام مى دهد، مسئولش خدا خواهد بود نه بشر؛ و اصولاً ارسال رسل و اعزام انبیاء و تشریع شرایع لغو بود زیرا امر و نهى به کسی که اوهام است و خیال است و حباب است ، باطل و لغو است و صدها مفسده دیگر که بر این افکار،مترتب است.پناه مى بریم به خدا از امثال این افکار…