اسباب بزرگى

 
 
 
 
 
در جستجوى “بزرگ” و”بزرگى” ، نزد حافظ شتافتم تا از او سراغ اسباب بزرگى را بگیرم و اینکه چگونه مى توان تکیه بر جاى بزرگان زد! حافظ اما با شوخ طبعى و مطایبت گفت:تکیه بر جاى بزرگان نتوان زد به گزاف/مگر اسباب بزرگى همه آماده کنى! گفتمش :حافظا! هرگز نخواهم به گزاف بر جاى بزرگان تکیه زنم که حقیرتر از آنم؛اما بگو که اسباب بزرگى چیست تا آماده کنم؟ گفت: باید مدتى با بزرگان نشینى و با آنان همنشین شوى تا به رنگ آنان درآئى؛گفتم منزلت من حقیر است و خاکم، چگونه با آنان که چون گل هستند معاشر شوم؟گفت:از سعدى شیرین سخن نخواندى که خاک چون مدتى همنشین گُل گشت،از شمیم گل معطر و خوشبو گشت؟گفتم:أرى این شعر نیز از یادگارهاى  ایام پرخاطره دبستان ما بود که مى خواندیم :گِلی خوش‌بوی در حمام روزی / رسید از دست محبوبی به دستم/ بدو گفتم که مُشکی یا عبیری / که از بوی دلاویز تو مستم/ بگفتا من گِلی ناچیز بودم / ولیکن مدتی با گُل نشستم/ کمال هم‌نشین در من اثر کرد/ وگرنه من همان خاکم که هستم…
 
آرى،بسیار شنیده ایم و خوانده ایم که همنشینى با نیکان و بزرگان ،تأثیرها دارد و سازندگى ها که بسیار گفته اند:گُل بشکفد چو همنفس صبحدم شود/خوشبوست باد صبا چون از گلستان بگذرد؛ صحبت روشن ضمیران، کور را بینا کند/صحبت نیکان، بدان را از بدی باز آورد؛ماه گردى چون نشینى با ماه/اما شوى سیاه چو با دیگ همرهى ؛ با بدان سرمکن که بد گردى/ از بدان بدشوى زنیکان نیک؛ آلوچه به آلو نگرد، رنگ برآرد/دختر چو به مادر نگرد رنگ بگیرد؛ خوشبو‌ی بود کلبه همسایه عطّار/پرُ گرد شود خانه همسایه نجّار؛مشو با ناکسان همدم که صحبت را اثر باشد/مشو با خائنان  همره پشیمانى به بار آرد؛ هر چیز که در کانِ نمک رفت، نمک شد/با دیگ هرآنکس که نشست،جامه سیه شد؛با بدان کم نشین که دَرمانی /خوپذیر است نفس انسانى؛ پسر نوح با بدان بنشست/خاندان نبوتش گم شد /سگ اصحاف کهف روزی چند /پیِ نیکان گرفت و مردم شد؛به عنبر فروشان اگر بگذری / شود جامه تو همه عنبری؛ تو اول بگو با کیان دوستی / من آنگه بگویم که تو کیستی…
 
حافظ راست مى گفت که باید اسباب بزرگى آماده ساخت و یکى از آن اسباب،همنشینى با پاکان است ؛این از فرهنگ خودى نشأت گرفته بود که مردمان از معاشران رنگ پذیرند و از حاکمان الگو گیرند که الناس على دین ملوکهم.حاکمان فاسد،نفوس را فاسد کنند و حاکمان عادل،نفوس را به راه درست سوق دهند؛اگر نفوس به غرب روند رنگ غرب گیرند و چون با شرقیان نشینند،به آداب شرقى متمایل گردند.فرزند را اگر به مربى و مدرسه نیک گذارى به صلاح درآید و اگر به مربى فاسد سپارى چون او شود. دریغا در معاشران فرزند و عیال و دوستان ننگرى که پشیمان شوى و آنان را در چنگال شیطان اسیر بینى؛بر خود هم ایمن مباش که زمانه ،بسیار فتنه بار است و چشم بر هم زنى بینى که هم دنیا و هم آخرت خود را تباه کرده اى و البته اگر گناه به گردن دیگران اندازى چه بسا مُحق باشى اما نمى توانى بر اختیار و انتخاب خود سرپوش گذارى که هرکس در گرو انتخاب و عمل خویش است…
 
بسیار سفارش شده ایم که هرکس را دوست نگیریم و دست مودت به هرکس ندهیم مگر آنکه او را آزموده باشیم که پیامبر خدا(ص)فرمود”:آدمی به دینِ دوست و یار خود است”١؛ و فرمود:حکایت همنشین خوب، حکایت عطار است که اگر از عطرش به تو ندهد، بوی خوش آن به مشامت می‌رسد و حکایت همنشین بد، مانند آهنگر است که اگر [حرارت کارگاه او] لباست را نسوزاند، بوی بد آن مشامت را می‌آزارد”٢؛ و امیر مومنان(ع) فرمود:” قرین اهل خیر باش تا از آنان شوی و از اهل شر دوری گزین تا از آنان بر کنار باشی”٣؛آرى فرهنگ ما ،هشدار مى دهد که با دوست ناهمجنس پیوند نگیریم ؛ خود حافظ است که مى گوید:نخست موعظه پیر صحبت، این حرف است/که از مصاحبِ ناجنس احتراز کنید؛و نیز گفته اند:تا توانی می‌گریز از یار بد/یار بد، بدتر بُوَد از مارِ بد/مار بد تنها ترا برجان زند/یارِ بد برجان و بر ایمان زند؛صائب از دوستانى این چنین دورى مى گزیند و مى گوید فرصتى براى همنشینى اینان برایم باقى نمانده:ای که می‌پرسی ز صحبت‌ها گریزانی چرا؟/در بساطم وقت ضایع کردنی کم مانده است…!
 
——————————-
١.کافی، ج٢،ص٣٧۵(اَلمَرءُ عَلی دینِ خَلیلِهِ وَ قَرینِهِ).
٢. متقی هندی، کنز العمال، ح٢۴٧٣۶.
٣.نهج البلاغه،نامه٣١.
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه