چگونه بزرگ شویم؟ ١. بزرگ شدن

 
 
 
 
 
کودک که بودیم، دلمان مى خواست روزى بیاید که مثل بزرگ تر ها، قوى شویم! به والدین و اطرافیان خود که نگاه مى کردیم و کارهاى خود را با آنان مقایسه مى نمودیم، مى دیدیم که قد و قامت مان ریزه و توان مان اندک است و کارهاى آنان را نمى توانیم انجام دهیم و کسى ما را تحویل نمى گیرد و مى گویند: بچه است! لذا آرزو مى کردیم هرچه زودتر بزرگ شویم تا دیده شویم و سرى در سرها در آوریم! گاهى کت بابا را به تن نموده و پا در کفش او مى کردیم و کلاه او را بر سر مى گذاشتیم و صدایمان را هم بَم مى کردیم و براى خواهر و برادر کوچک ترمان نقش بابا را اجرا مى نمودیم، چون مى خواستیم مثل بابا،بزرگ باشیم ! بابا و سایر بزرگترها را الگوى خود مى دانستیم و علاقمند بودیم قد و هیکل و حرکات مان مثل آنان شود؛ این ها بود تا آنکه دبستانى شدیم و معلم خط، به عنوان سرمشق برایمان نوشت: “با ادب باش تا بزرگ شوى”…!
 
دوباره همان موضوع برایم تازه شد و به معلم گفتم: آقا ، هرکه با ادب باشد، زودتر بزرگ مى شود؟! معلم،لبخند مهربانانه اى زد و در چشمان پرسشگر من نگاه کرد و گفت: بزرگى در این شعر به معناى بزرگى ظاهرى نیست ؛گفتم پس به چه معناست؟ گفت :یعنى بزرگى در مقامات و کمالات و فضیلت ها مثل همه بزرگانى که در تاریخ درخشیده اند و ما به وجود آنها افتخار مى کنیم؛ مثل دانشمندان و شاعران و فقیهان و هنرمندان و مجاهدان و دولتمردان عادل و…تازه فهمیدم بزرگى فقط به قد و هیکل و جثه نیست و یک بزرگى دیگر هست که باید برای رسیدن به آن تلاش کنیم و شعر مى گوید این بزرگى وقتى به دست مى آید که با “ادب” باشى. بعد این سوال برایم پیش آمد که “ادب” چیست؟ آیا اگر کسی اتوکشیده و مرتب و خوش برخورد باشد، با ادب است و موجب مى شود که بزرگى مقام و رتبه پیدا کند…؟ این سوال با من بود تا اینکه دانشجو شدم و گشتى در متون در موضوع ادب زدم و دیدم این واژه “ادب “،خیلى مهم است و شاعران دیگرى هم به آن پرداخته اند و گفته اند:
 
   ادب مرد، به ز دولت  اوست؛ ادب مرد، بهتر از زر اوست؛ ادب، آب حیات زندگانی است؛ نیست مرد بی‌ادب، صاحب مقام؛ بی‌ادب، سیلیِ زمانه خوری ؛ بی‌ادب با هزار کس تنهاست؛ از خدا جوییم توفیق ادب / بی‌ادب محروم ماند از لطف رب(مولوى)؛مست ، ار ادبی نمود هشیارش دان /هشیار که بی‌ادب بود، مستش گیر (باخزری)؛سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست/از آدمیی به، که درو منفعتی نیست /آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست/ بر خون که دلارام بریزد دیتی نیست/ راه ادب این است که سعدی به تو آموخت/ گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست…! ره مُلکِ سعادت را تواند بی خطر رفتن/ به دست خود ز آیین ادب هرکس عصا دارد (صائب)[یعنى هرکس با عصاى ادب راه برود، بدون هیچ خطرى به سرزمین سعادت مى رسد]…
 
باز هم جستجو کردم ، توجه به ادب ، و زندگى با تاج ادب و حرکت با راهنمائى ادب ،بسیار توصیه شده بود به نوعى که  آن را، تاجى از نور الاهى، خضر راه اقبال و سعادت نامیده بودند:ادب، تاجی است از نور الهی/ بِنِه بر سر برو هرجا که خواهی/که او خضر ره اقبال و جاه است/ بر او رنگ سعادت، پادشاه است(سعدى)… اقبال لاهورى هم در همین موضوع سروده است: دین، سراپا سوختن اندر طلب/انتهایش عشق و آغازش ادب/ آبروی گُل ز رنگ و بوی اوست/ بی ادب، بی رنگ و بو، بی آبروست… همچنین: سرمایه بزرگی و دولت بوَد ادب/کاهنده مشقت و زحمت بوَد ادب/ می کوش در ادب که عزیز جهان شوی/ چون موجب فواید عزت بوَد ادب/ داری اگر هوای بزرگی، ادیب باش/مستلزم فنون کرامت بوَد ادب…هرچه بیشتر مى گشتم و مى خواندم،مفهوم ادب را گسترده تر مى دیدم و این پرسش برایم بیشتر مطرح مى شد که به راستى،”ادب “، چیست؟ آن کدام “ادب” است که موجب “بزرگى” است…؟

 

دین پژوه و پژوهشگر فلسفه