عرفان حقیقى

 
 
 
 
 
خبر دادند که دوستم جذب خانقاه و خرقه و صوفیان شده و با خدا هم مثل معشوق های مجازى عشقبازى مى کند و سخنان عجیب مى بافد! ناگزیر براى دیدنش به خانقاه رفتم.دیدم مرادشان داد سخن داده و مریدان در جذبه افتاده و از خود بیخود شده اند…اشعارى مى خواند و به قول خودش دوئى در عالم قائل نبود و جز خدا در جهان نمى دید(وجودى بود از نقش دوئى دور/ز گفتگوى مائى و توئى دور/جمال اوست هر جا جلوه کرده/ز معشوقان عالم بسته پرده) و مى گفت خدا در همه چیز تجلى کرده و هر چیزى مظهر خداست(غیرتش ،غیر در جهان نگذاشت/لاجرم عین جمله اشیا شد!) و مى گفت: بشر و شجر و بحر و برّ و کوه و هرچه که اسم وجود دارد مظهر اوست زیرا وجودى جز او نیست،کلّ وجود اوست و جز او چیزى نیست…داغ شده بود و از این مهملات براى مریدان مى گفت: با خود گفتم کمى جلوتر برود چون حلاج،دعوى انااللهى هم خواهد کرد! پیش رفتم و گفتم: شیخنا، سوالى دارم.گفت:اینجا مقام حال است نه قال،گفتم سوالم را پاسخ گوى تا من هم به حال در آیم! گفت: بگو…
 
گفتم: قرآن “لیس کمثله شیئ”( هیچ چیز شبیه او نیست) و “سبحان الله عمّا یصفون”(منزه است از هرچه توصیف کنند)گوید و شما او را در همه اشیاء داخل کردى و همه وجود را او دانستى و گفتى (لاجرم عین جمله اشیاء شد).سخن تو را بپذیریم یا قرآن را که در سوره توحید فرماید او یگانه است ؛ أحد است و صمد است و شریک و همتا و کفو ندارد…اینکه همه اشیا را عین خدا بدانى،توحید است؟!تو خدائى؟من خدایم؟کوه و شجر خداست؟!تو که همه چیز را خدا دانستى،مشرک ترى یا اهل ثنویت و تثلیث که خدا را در دو یا سه محدود کردند؟!اینطور که تو مى گوئى شیطان و فرعون و یزید و شمر هم جز خدا نیستند چون یک وجود بیشتر در جهان نیست! گفت:أحول است آنکه در جهان، دو ببیند،گفتم احمق است آنکه خود را خدا ببیند! وجود سراسر فقر و عجز و ضعف را عین خدا بشمرد…
 
مجلس شان با سخنان من آشفته شد و مرا مخلّ “حال” خود دیدند،بیرون شدم تا بدون معارض با حال جهل خود تنها باشند.محزون شدم که همه دین و همه رسولان و پیشوایان دین و آیات کتاب مبین،آمده اند که بگویند موحد باشید و تقوى پیشه کنید و مقام عبودیت پیش گیرید و به عجز و ضعف و فقر ذاتى خویش بنگرید تا به خداى قادر بی شریک ،ملتجى شوید و اینان ،با همه خدائى و وحدت وجود و موجود،خود را و همه موجودات را در مجموع خدا بینند و این را طریق حقیقت شمرند و گویند اهل شریعت در پوسته دین مانده اند و ما به مغز دین دست یافته ایم!
شب،تلفن زنگ زد و دیدم همان دوست است که در خانقاه یافتمش.فکر کردم مى خواهد اعتراض کند که چرا مجلس آنها را به تشویش افکندم،اما او گفت:به سخنانت اندیشیدم و تکان خوردم؛باید بیشتر برایم سخن گوئى…
 
گفتمش عزیز جان،به جاى اشعار شبسترى و مولوى و عطار و دیگر صوفیان،کمى با قرآن و نهج البلاغه و ادعیه مأثوره انس بگیر تا معناى توحید و عرفان حقیقى را دریابى.ببین آیات مبارکات الاهى چگونه خدا را معرفى مى کنند؛ببین مولاى موحدان،امیر مومنان ،خداى خویش را در دعاى کمیل چگونه مى خواند و توصیف مى کند؛ببین دعاى مشلول و سمات و ابوحمزه و دیگر دعاهاى نورانى،چگونه ما را به ملکوت عرفان خدا مى برند؛سوره توحید را مکرر بخوان و تأمل کن؛در معانى تسبیحات و تقدیس ها بیندیش؛(سبوح قدوس ربنا و رب الملئکه و الروح )و نیز (سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر) را بسیار بخوان و با این عبارات متعالى،خدایت را تسبیح و تقدیس کن.این ها مسیر معرفه الله است که اولیاى دین خود بر این مسیر رفته و ما را نیز به همان فراخوانده اند…
 
 
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه