نکیسا در جمع بچه هاى کلاس گفت: دیشب با مریم صحبت مى کردم ،پدر بزرگش در خانه مرحوم شده و قرار است فردا تشییع کنند و به خاک بسپارند. مریم مى گفت من به پدر بزرگ خیلى علاقه داشتم اما امشب مى ترسم در اتاقش تا صبح بمانم.نمى دانم چرا از جسد مى ترسم.به او گفتم جسد مرده که ترس ندارد،نه مى شنود،نه مى بیند و نه مى تواند حرکت کند. گفت:بله ،در عین حال مى ترسم! شاید بخاطر تلقین ها و ذهنیت هائى بوده که معمولاً داریم. گفتم: وقتى روح از بدن خارج مى شود،بدن با یک تکه سنگ یا چوب تفاوتى ندارد.تبدیل به یک جماد مى شود که فاقد درک و تعامل است. او هرکه باشد پرونده زندگیش چه خوب و چه بد و چه سیاه و سپید،بسته شده و دفن مى شود و چند سال دیگر هم خاک خواهد شد…
روشنا گفت: صحبت جسد و مرده کردى که نه مى بیند و نه مى شنود و نه تحرک و تعاملى با جهان اطراف خود دارد، من یاد این سخن خدا افتادم که به پیامبر مى فرماید:”مسلماً تو نمی توانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمی توانی کران را هنگامی که روی بر می گردانند و پشت می کنند فراخوانی.( إِنَّک لاَ تُسْمِعُ الْمَوْتَی وَلاَ تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ).طبیعتاً منظور خدا این نیست که سخن تو براى اهالى گورستان و دیار خاموشان ،تأثیرى ندارد بلکه منظور این است مردگانى هستند که نفس مى کشند و در زمین راه مى روند ولى گویا مرده هستند زیرا نه سخن حق را مى شنوند،نه واقعیت ها را مى بینند و نه تفکر مى کنند یعنى دلمرده اند! خدا به پیامبرش مى فرماید برای این دلمردگان ،هرچه سخن بگوئى و آیات الاهى را نشان دهى و برهان بیاورى،چون مردگان،نه مى بینند،نه مى شنوند و نه مى اندیشند…کجا می توانی که دلمرده را/نیوشنده سازی به ذکر خدا/ کجا بر کسانی که هستند کر/توانی که از حق رسانی خبر…؟!
نکیسا گفت: بله اینها همانهایند که سعدى هم در موردشان گفته:آه سعدی اثر کند در سنگ / نکند در تو سنگدل اثری! و یا:گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من / آنچه البته به جائی نرسد فریاد است! حتى ممکن است خیلى هم کتاب خوانده باشند ولى تأثیر نمى پذیرند بلکه فقط سنکینى کتاب را چون چهارپایان تحمل مى کنند: نه محقق بود نه دانشمند/ چارپائی براو کتابی چند/ آن تهی مغز را چه علم و خبر/ که بر او هیزم است یا دفتر …؟! او خود با اراده و آزادى خود، قلب و سمع و بصر خود را به عنوان سه شاخصه انسانیت،به روى حقیقت بسته است و عمداً نمى خواهد ببیند و بشنود و بیندیشد و مشاعرش را قفل نموده است.خدا نیز چنین کسى که خودش را از انسانیت تنزل داده، رها مى کند و اجازه مى دهدکه با انتخاب خودش، بر قلب و سمع و بصرش،مُهر بخورد و قفل بماند(ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه)…
روشنا گفت:باید امروز برویم و به مریم تسلیت بگوئیم تا از غمش کاسته شود.مرگ پدر بزرگ او و ترسیدن او از جسد مرده ، ما را به مطلب مهمى کشاند که درد امروز بسیارى از مردم زمان ماست. مردگانى که راه مى روند و غذا مى خورند و ورزش و تفریح مى کنند اما در مقابل خدا،تسلیم نیستند و هرچه برایشان موعظه کنى ،نمى پذیرند و دلمرده اند و بر مشاعرشان قفل زده اند که حرف حق در آن داخل نشود.هر لحظه باید به خدا پناه بریم و از او بخواهیم از آنها نشویم که دلهاشان سنگ شده است(قلوبهم قاسیه) و یا کافرانى که انذار در آنها تأثیرى نمى گذارد(ان الذین کفروا سواء علیهم أَ أَنذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون)…همه گفتند:آمین…