روشنا روى نیمکت حیاط دانشکده نشسته بود و منتظر نکیسا بود تا با هم براى نهار به غذاخورى بروند.همینکه نکیسا را دید در چشمانش خیره شد،گویا برقى را مشاهده کرد که تا به حال ندیده بود.گفت :نکیسا چیزى شده؟ -: بله ! من دیروز توانستم با خدا حرف بزنم؛البته خودم که بلد نبودم بر بال کلمات بزرگى نشستم و پرواز کردم تا همسخن خدا شدم؛آه که چقدر زیبا بود!…و بعد ماجرا را تعریف کرد.روشنا،گفت :عزیزم،مبارک است ! اما بدان که تازه این اول راه است؛ در آسمان نیایش هاى امامان آنقدر جاى پرواز هست که تا آخر عمر هم پرواز کنى به انتهایش نمى رسى.همان دعاى کمیل که گفتى در یک فرصت به سراغش مى روى هزاران نکته دارد و صدها دعاى دیگر…هرکدام از امامان از این نیایش ها داشته اند.توصیه مى کنم سرى هم به “دعاى عرفه” بزنى…
نکیسا گفت:از کیست و معنى عرفه چیست؟ روشنا گفت :عرفه از عرفان و معرفت و شناخت است و از امام حسین سلام الله علیه مى باشد که در روز عرفه (نهم ذى الحجه)که حاجیان در صحراى عرفات وقوف دارند این دعا توسط حضرتش خوانده شده و حالا از گنجینه هاى نیایشى ماست…نکیسا مى خواست بیشتر بداند ولى روشنا گفت برویم نهارخورى،وقت زیادى تا کلاس بعدى نداریم…آن شب،نکیسا بى تابانه به سراغ کتاب دعا رفت .از امام حسین علیه السلام فقط ماجراى کربلا را مى دانست اما نمى دانست ایشان دعاى معروفى به نام “عرفه” هم دارند.خیلى زود در کتاب دعا، دعاى عرفه را پیدا کرد. در مقدمه اش خواند: امام حسین علیه السلام در عصر روز عرفه در صحراى عرفات در حالیکه اشک از چشمانشان جارى بود این دعا را مى خواندند…
آن شب نکیسا فقط توانست از اقیانوس دعاى عرفه، تنها دو فراز را بخواند و در آن بیندیشد،امام این چنین فرمود: “…از لطف سرشارت همین بس که مرا در عصر هدایت پرورش دادى و پیشتر هم پیوسته با من نیکویى و مهربانى کردى و به نعمت فراوانم متنعم ساختى؛ تا آنگاه که آفرینشم به مشیتت از آب نطفه مرا آفریدى و در ظلمات سه گانه در میان گوشت و پوست و خون ، مسکن دادى…تا آنکه آن در رتبه هدایت علم ازلى با خلقت کامل و آراسته به دنیا آوردى و در گهواره که کودکى ناتوان بودم مرا نگهداشتى و از شیر مادر غذایى گوارا روزیم کردى و دلهاى دایگان را با من مهربان ساختى و مادران مهربان را براى محافظتم از آسیب جن و شیطان برگماشتى و از عیب و نقصان، خلقتم را پیراستى که در هر حال بسى بلند مرتبه خداى مهربانى،بسى بلند مرتبه…”
“پس آنگاه که زبانم به سخن گشودى و نعمت بى حدت را بر من تمام کردى و در هر سال با پرورش خویش فزونترم ساختى تا آنکه خلقتم مقام کمال یافت و قواى جسم و جانم به حد اعتدال رسید پس حجت را بر من الزام نمودى و معرفت خود را به قلبم الهام فرمودى و در عجایب حکمتهاى خویش چشم عقلم را حیران ساختى و مرا بیدار و هشیار کردى تا در آسمان و زمین، شگفتى هاى مخلوقاتت را مشاهده کنم و مرا به یاد خود و شکر نعمت هاى بىحد خویش متذکر ساختى و بر من طاعت و عبادتت را واجب نمودى و فهم علوم و حقایقى که پیامبرانت به وحى آوردند به من عطا فرمودى و به روح بزرگ من فهم و پذیرش بخشیدى و راه مقام رضا و تسلیم را بر من آسان کردى و در تمام این مرحمت ها بر من به اعانت و لطف خود منت گزاردى که اگر بخواهم تلاش کنم یکى از آن بسیار را سپاس گویم در طول زمان ها و بلکه قرنها اگر عمر کنم شکر یکى از آن نعمت ها را نتوانم کرد…”!