آرزو

 

 

 

 

به بهانه یک فراز شورانگیز در قصه اشتیاق و خواستارى، سزاست دیوان ها سروده شود و دفترها گشوده شود:”بنفسى أنت أمنیّه شائق یتمنّىٰ…”،جانم به فدایت اى که تو آرزوى قلب هر مشتاق آرزومندى…مرا هزار امید است و هر هزار تویى/شروع شادی و پایان انتظار تویی.بیا،اى همه آرزوى من،اشتیاق من ،امید من…”أُمنیّه”،امید و میل و خواهش و آرزوست،آن هم از سوى مشتاقان و مومنانى که دائماً او را ورد زبان و ناله و مناجات خویش ساخته اند:”بِنَفْسِی أَنْتَ أُمْنِیَّهُ شَائِقٍ یَتَمَنَّى مِنْ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَهٍ ذَکَرَا فَحَنَّا” : دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند/در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی…ز تمام بودنی ها،“تو” همین از آنِ من باش/ که به غیر با “تو” بودن، دلم آرزو ندارد! همه هست آرزویم که ببینم از تو روئى /چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى؟…

 

خدا نکند امید کسى نومید شود،تا خدا را داریم که نباید نومید شویم:خوش آن رمزی که عشقی را نوید است/ خوش آن دل، کاندر آن نور امید است…آنکه جان مان به عظمتش گواهى مى دهد ،خواسته است که هیچگاه نومید نشویم که نومیدى گناهى بزرگ است.او دل ما را به مهر شما ولىّ خدا پیوند زد و امیدوارمان ساخت به قیامت، به ظهورت، چرا باید نومید شویم از آمدنت ؟نه ، هرچند دوران فراق دیرپا شود مشعل امید را در جان خود فروزان مى داریم که مى دانیم مى آئى: اوج نومیدی ، بسی امیدهاست/ از پس ظلمت، دو صد خورشیدهاست.پس اى آرمان من،آرزوى من ،مى دانى که هر صبح و شام ،قلبم با یاد شما معطر مى شود و بهانه شما را مى گیرد:همچون نسیمِ صبح وزیدم به سوی تو/ دیدم هنوز هم در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو…و خرسندم که شما را دارم که بهترینى،مهربان ترینى،پاک ترینى،با تقوىٰ ترینى ،دادگسترى و مهر پرور و خلاصه خوب ترینى…به قول حافظ:چه خوش باشد دل امیدواری/ که امید دل و جانش تو باشی…

 

مى دانم درد بى درمان نومیدى،چگونه تار و پود زندگى را مى گسلد؛مى دانم ویروس یأس و وادادگى ،ناقوس مرگ جامعه هاست؛مى دانم،به سرنوشت آنکس باید گریست که بدون آرزو زیست و در جانش امید نیست.اگر زندگى او مرگ نیست،بگو که چیست؟!در یلداهاى دیرپا، در زندان هاى سیاه، در شکست ها و ناکامى ها ،باید امیدوار بود که این شب را پایانى،سپید است؛ستم ،ماندنى نیست؛سیاهى ،جاویدان نیست؛سپیده آمدنى است…اندکى صبر،سحر نزدیک است.به هنگام سختی مشو نا امید/که ابر سیه بارد آبى سپید…آرى،ما امامى داریم مهربان و عدالت گستر که یار ضعیفان و پاک دلان است؛خود  رنج مظلومیت و تنهائى و غربت را چشیده است از کودکى تا کنون در عمق غیبتى به وسعت دوازده قرن…اما او هیچگاه از یاد مظلومان و مستضعفان غافل نبوده است.او یاران و منتظرانش را پویا و پر نشاط و تلاشگر و پر تحرک و اجتماعى و خدمتگزار و امیدوار خواسته است،اگر به یاد او بوده اند و در غربت او را صدا زده اند، فریاد رسى نموده و یارى و همراهى…

 

او هرگز از دل هاى ما غائب نیست ؛ او هرگز از ما دور نیست،جدا نیست ؛مگر هر جمعه در حماسه ندبه فریاد نمى زنى :”بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ مُغَیَّبٍ لَمْ یَخْلُ مِنَّا”، جانم به فدایت، تو آن غائبى هستی که از میان ما بیرون نیستى، بِنَفْسِی أَنْتَ مِنْ نَازِحٍ مَا نَزَحَ [یَنْزَحُ ] عَنَّا ،جانم فدایت، تو آن دورى هستى که از ما دور نیست…تو حاضرى همه جا،هرچند ظاهر نباشى.وقتى در دل ما حاضرى، یعنى با مائى و به یاد مائى و پشتیبان مائى…نهایتاً و قطعاً روزى عدالتت آشکار خواهد شد و روسیاهى به ستم و ستمبارگان خواهد ماند که خدا فرمود:”و نرید ان نمنّ على الذین استضعفوا و نجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین.این آرزوى ماست،و یقین داریم این آرزو با وعده الاهى،تحقق یافتنى است…

 

 

دین پژوه و پژوهشگر فلسفه