کشاورز

 
 
 
 
 
من کشاورزم! کارم،کاشت و داشت و برداشت است. چشمى به دست هاى تلاشگر و چشمى به عنایات خالق بخشایشگر.از من فقط تلاش است اما از او  دهش است و بارش و رویش وبرکت و بخشایش . به قول سعدى: که تواند که دهد میوه الوان از چوب؟/ یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار؟/ باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید/ در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟/ خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز/ نقش هایی که درو خیره بماند ابصار/ ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن/همچنان است که بر تختهٔ دیبا دینارعقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب/ فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار/ سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگى/هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار/ پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز/ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار…
 
ما کشاورزان،به آب زنده ایم! بدون آب نه محصولى داریم و نه باغ و بوستان رونقى دارد.باران آسمانى یا آب هاى زمینى :چشمه ساران ، چاه ها و قنات ها…این خداى مهربان است که آب را برای ما فرستاده است،آبى که موجب حیات و زندگانى است.زندگى ما هم بدون هدایت های پیشواى الاهى یعنى” امام”، سرد و خاموش و مرده است.این است که امام،باران است؛ابر بارنده است؛حتى اگر در دوران غیبت باشد این خداست که این آب حیات بخش را از چاه برون آورده و آشکار خواهد نمود (قل إن اصبح ماؤکم غوراً فمن یأتیکم بماء معین).ما کشاورزان قدر آب را خوب مى دانیم و امام را هرگز رها نمى کنیم….


یک کشاورز مهدوى در شهر درگز به من گفت: من کشت و زرع خود را هم به امام مى سپارم! او بیمه محصولات من است! یک سال سیل همه منطقه ما را فراگرفت اما بطور شگفت انگیزى به مزرعه من که رسید ایستاد و محصولات من سالم ماند. خود دانستم این بخاطر عهدى بود که با امام خود بسته و او را صاحب اختیار کشت خویش قرار داده بودم.خود نیز سالیانى پیش، به خاطر دعاى آن حضرت از بیمارى بدخیم نجات یافته و شفا گرفته بودم.امام عصر ارواحنا فداه قله مهربانى و لطف و کرامت است،منشأ برکت و رحمت است؛ آب شیرین و گواراست؛ماء عذب است؛غیث هاطل و سحاب ماطر است.هر فیضى که از مبدأ فیاض  به ما مى رسد از طریق و بواسطه  اوست… 

نمى دانید چه لذتى دارد وقتى در فرایند کارهاى کشاورزیم -یعنى کاشت و داشت و برداشت- زیر لب ذکر او را زمزمه مى کنم چه لذتى تمامى وجودم را فرا مى گیرد.یاد باران هم طراوت بخش است! در زمستان ها نیز که کارهایم کمتر مى شود بیشتر با دعاهاى مهدوى مانوس مى شوم اگرچه در تمام سال بر آنها مداومت دارم.در زمستان در انتظار بهاران وجود او هستم که بهار زندگانى اوست.اوست که زندگى را طراوت مى بخشد و رنگ شادمانى و نشاط مى بخشد.زیبائى طبیعت از مقدم اوست.ما کشاورزان را با بهار،پیوندى نا گسستنى است؛ما بیشتر از هرکس دیگرى در انتظار بهاریم که بیاید و طبیعت مرده و خزان زده را با انفاس مسیحائى خویش زنده و سبز و بهارى کند…

 
 
 
 
 
 
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه