گل و بهار

 

 

 

شاعران در بهاریه ها،از “گل” ،”باغ” و “بوستان”نیز به دلدار و نگار،گریز زده اند و با تعابیر متفاوت،مستقیم و غیر مستقیم از او یاد کرده اند:

آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز /خندید و چشم من از گریه تر هنوز /آمد درخت و گل به بَر اما چه فایده /کان سرو گلعُذار نیامد به بر هنوز…

صائب تبریزى،این مضمون را بارها در بهارانه ها به کار گرفته و توصیه کرده که فیض حضور در کنار گل و بهار را از دست ندهید: عرق‌ فشانی آن گلعذار را دریاب/ستاره‌ ریزی صبح بهار را دریاب/درون خانه خزان و بهار یکرنگ است/ ز خویش خیمه برون زن، بهار را دریاب/ز گاهوارهٔ تسلیم کن سفینهٔ خویش/میان بحر حضور کنار را دریاب/ز فیض صبح مشو غافل ای سیاه درون/صفای این نفس بی غبار را دریاب…

 

او در سروده ای دیگر توصیه مى کند که مباد در بهار غافل و ساکن باشید بلکه رونده و پویا شوید:ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد/در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند، ماند/می‌برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را/زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند، ماند/تشنهٔ آغوش دریا را تن‌آسانی بلاست/چون صدف هر کس که در دامان ساحل ماند، ماند/نیست ممکن، نقش پا را از زمین برخاستن/هر گرانجانی که در دنبال محمل ماند، ماند/سیل هیهات است تا دریا کند جایی مقام/یک قدم هر کس که از همراهی دل ماند، ماند/برنمی‌گردد به گلشن شبنم از آغوش مهر/هر که صائب محو آن شیرین شمایل ماند، ماند!

در سروده های جدید هم این حال و هوا آمده است:

باغ و بستان به بار می آید /فصل سبز بهار می آید /ماه زیبای فرودین از راه /با نگاهی خمار می آید/می شکوفد لبان گل در باغ /در گلستان، هزار می آید/یاس زیبا به رنگ های قشنگ/بر سر شاخسار می آید/از هوا، از زمین و از دریا /عطر آواز یار می آید/باغبان مثل آفتابی سرخ /در پی لاله زار می آید/می شود روشن از حضورش چشم/چون به بالین، نگار می آید /در طلوع عظیم صبحی سرخ /عاقبت آن سوار می آید…

ونیز:

چهره گل ، باغ و صحرا را گلستان می کند /دیدن مهدی (ع) هزاران درد، درمان می کند/مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار/ من گلی دارم که عالم را گلستان می کند….
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه