بهار گوئى بهانه ای است که شاعران از دلدار خود سخن گویند و از آن سرو دلجوى و یوسف کنعانى و انتظار زلیخاها یاد کنند. جامى در بخشی از بهاریه اش ،پس از یاد یوسف کنعانى مى گوید:بیا جامى که همت برگماریم/زکنعان،ماه کنعان را بیاریم:
گذار افکن به هر باغ و بهاری!/قدم نه بر لب هر جویباری!/بود بر طرف جویی زین تک و پوی/به چشم آید تو را آن سرو دلجوی/ ز وقت صبح، تا خورشید تابان/به جولانگاه روز آمد شتابان/دلی پردرد، چشمی خونفشان داشت/به باد صبحدم این داستان داشت/چو شد خورشید، شمع مجلس روز/زلیخا همچو حور مجلسافروز…/به هر روز و شبی این بود حالش/بدین آیین گذشتی ماه و سالش/به سر می برد از این سان روزگاری/به ره میداشت چشم انتظاری/بیا جامی! که همت برگماریم/ز کنعان ماه کنعان را بیاریم/زلیخا با دلی امیدوارست/نظر بر شاهراه انتظارست/ز حد بگذشت درد انتظارش/دوابخشی کنیم از وصل یارش…
خاقانى هم از حسن دلدار مى گوید و اینکه کسی حسن او را ندارد: صد یک حسن تو نوبهار ندارد/طاقت جور تو روزگار ندارد/عشق تو گر برقرار کار بماند/کار جهان تا ابد قرار ندارد/تیغ جفا در نیام کن که زمانه/مرد نبرد چو تو سوار ندارد/بر تو مرا اختیار نیست که شرط است/کانکه تو را دارد اختیار ندارد/از تو نشاید گریخت خاصه در این دور/مردم آزاده زینهار ندارد/آنکه غم عشق توست ناگذرانش/عذر چه آرد که غمگسار ندارد/خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم/مار گزیده قوام مار ندارد/ای دل خاقانی از سلامت بس کن/عشق و سلامت بهم شمار ندارد…
او در بهاریه دیگرى، دلدار را عالم افروز و لشکر آشوب و آتش انگیز نگار و در عین حال شکوفه دل و میوه جان توصیف مى کند: عالم افروز بهارا که تویی/لشکر آشوب سوارا که تویی/هم شکوفهٔ دل و هم میوهٔ جان/بوالعجب وار بهارا که تویی/تو شکار من و من کشتهٔ تو/ناوک انداز شکارا که تویی/کار برهم زده مردا که منم/زلف درهم شده یارا که تویی/سوختی سینهٔ خاقانی را/آتش انگیز نگارا که تویی!
اما بیدل دهلوى،دلدار را نشاط و بهار و بهشت مى خواند و توصیه مى کند اگر محبت او را دارى باد همت کنى و از بى دردی تبرى نمائى و خود آینه شوى و به فطرت خویش رو کنى …
نشاط اینجا، بهار اینجا، بهشت اینجا ، نگار اینجا/تو کز خود غافلی ، صرف عدم کن دوربینی را/مجو تمکین عالی فطرت از دون همتان بیدل/ثبات رنگ انجم نیست گلهای زمینی را/محبت پیشه ای از نقش بی دردی تبرا کن/همین داغ است اگر زیبنده باشد دلنشینی را/حسد تاکی تعصب چند اگر درد دلی داری/نیاز زاهدان بی خبر کن درد دینی را/درین گلشن چه لازم محو چندین رنگ و بو بودن/زمانی جلوهٔ آیینه کن خلوت گزینی را/در اقران می شود ممتاز هرکس فطرتی دارد/بلندی نشئهٔ صاحب دماغی هاست بینی را…
آرى،در مورد دلدار باید گفت:
اگر آن گل به تنهایی نماید چهره بر عالَم / شود بر مدّعی پیدا که با یک گُل بهار آید
ای مایه ناز! جمله کار تو خوش ست/ مانند بهار، روزگار تو خوش است…