ملال و بهار

 
 
 
 
 
در بهاریه ها،همیشه  جایی هم برای دلشوره و ملال وجود دارد.ملال از این که بهار ظاهرى بیاید اما بهار حقیقى نیاید: صدای پای بهار آمد و بهار نیامد/ سکون و صبر و قرارم سر قرار نیامد/ به شوق دوست دلی داشتم نیامد و خون شد/به پای یار سری داشتم به کار نیامد…به خواب دیده ام آن مرد آن سوار می آید/ نگو دوباره که اسب آمد و سوار نیامد/ تمام کار و کس ما تویی که غایبی اما/چرا کسی به غم بی کسی دچار نیامد/ “چو پرده دار به شمشیر می زند”، به امیدش/مقیم پرده نشستیم و پرده دار نیامد/ إذا السماء خمید و إذا النجوم کدِر شد/ إذا الجبال ترک زد، إذا البحار نیامد…(مهدى جهاندار)

 

در بهارانه دیگرى مى خوانیم: ربیع آمده اما بهار من نرسید/ به داد این دل سرگشته یار من نرسید/خداکند که بمیرم در این غروب غریب/از این که جمعه گذشت و نگار من نرسید/ سوال می کنم از خود شبیه هفته ی قبل/ چرا پناه دل بی قرار من نرسید؟/ کنار منتظران زار می زنم…از بس/زمان سرشدن انتظار من نرسید/تمام ایل و تبارم فدای آمدنش/ امید آخر ایل و تبار من نرسید/محرم وصفر دیگری گذشت اما/دوای زخم دل سوگوار من نرسید/ خداکند برسد باخودش مرا ببرد/تمام سینه زنان را به کربلا ببرد….
 
فروغى بسطامى نیز در بهاریه اش همین ملال را حکایت کرده است: عمری که صرف عشق نگردد بطالت است/ راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است/ من مجرم محبت و دوزخ فراق یار/ واه درون به صدق مقالم دلالت است…گر سر نهم به پای تو عین سعادت است/ ورجان کنم فدای تو جای خجالت است/ آمد بهار و خاطر من شد ملول‌ تر/ زیرا که باغ بی‌ تو محل ملالت است/ گفتم که با تو صورت حالی بیان کنم/ دردا که حال عشق برون از مقالت است/ برخیز تا به پای شود روز رستخیز/ وانگه ببین شهید غمت در چه حالت است/ کی می‌کند قبول فروغی به بندگی/فرماندهی که صاحب چندین جلالت است!
 
 
شهریار هم لطف بهار را در نگاه کردن به نگار نازنین مى داند و مى گوید “بى تو نفس کشیدنم،عمر تباه کردن است…او در ملال نامه خود در فراق یار مى سراید:
 
 نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی/ لطف بهار عارفان در تو نگاه کردن است/چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهم/ این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است/ از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند/ این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردن است/ عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من/ رو به حریم کعبه لطف اله کردن است/ گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی/ پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است/خود برسان به شهریار، ای که در این محیط غم/ بی تو نفس کشیدنم ،عمر تباه کردن است…
 
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه