شاعران پارسى در بهاریه ها، چنان که خزان را در مقابل بهار، فراوان به کار مى برند،یلدا به عنوان “طولانى ترین شب سال” در برابر صبح سپید و نورانى را برای بهار حقیقى وام ستانده و به کار برده اند:
…ببین چگونه قنارى به وجد آمده است/مترس از شب یلدا بهار آمدنى است…
تا تو نیایی/ همه شب ها یلداست …
خدای را شب یلدای غم سحر دارد/ بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد/ بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است/ دعا کبوتر عشق است وبال وپر دارد/ بهار مى رسد آخر،خزان نمى ماند/خدای را شب یلدای غم سحر دارد…
حافظ هم مى گوید:صحبت حکام،ظلمت شب یلداست/نور زخورشید جوى بو که برآید…
شاعر دیگرى یلدا و بهار و تاریخ و آینده را در بهاریه خویش به هم پیوند مى زند:
روزی که بهار با تو آغاز شود/ هر ذره به نام تو قسم خواهد خورد/ تاریخ ز نو نوشته خواهد گردید/ آینده به نام تو رقم خواهد خورد/ نوروز شود، تمام غم های جهان / از دفتر زندگى قلم خواهد خورد/ یلدا چو تمام مى شود در این صبح / تاریخ دگر باره ورق خواهد خورد…
بعضى شاعران نیز مقصود خود از یلدا و بهار را بطور آشکار در بهاریه هاى خود،بیان نموده اند:
خدایا این شب یلدای هجران را /شب تاریک غیبت را /به یمن ماه ما کوتاه ترکن …!
و نیز شکوه کرده اند که چرا در هجران او همه شب ها را چون شب یلدا بیدار ننشسته و انتظارش را نمى کشیم:
یک ثانیه از عمر همین یک شب یلدا/ باعث شده تا صبح به یمنش بنشینیم/ ده قرن ز عمر پسر فاطمه طی شد/ یک شب نشد از هجر ظهورش بنشینیم…!
و شاعر دیگرى آرمان خود را در پس این یلدای غیبت آشکارا مى گوید که با مولایش راهى کربلا شود:
ما منتظر صبح شب یلداییم/ در جمع ، ولى به مثل او تنهائیم/ نوروز و بهار چون که از راه رسد/ آماده برای فرج مولائیم/ توفیق اگر رفیق گردد با ما / در خدمت او به کربلا مى آئیم….
و دلسوخته دیگرى با عید نوروز،عید ظهور را تمنا مى کند که آن وقت هزاران عید خواهیم داشت:
عید است ولی بدون او غم داریم / عاشق شدهایم و عشق را کم داریم / در سفره خویش آب را مى جوئیم/ یلدا که رسید صبح را کم داریم /ای کاش که این عید، ظهورش برسد /این گونه هزار عید با هم داریم…!