شنیده بود که در مورد معرفت ذات خداوند (و نه اثبات او)،اصطلاح “لافکرى”به کار برده ام و گفته ام در شناخت ذات خداوند فکر ما راه به جائى نمى برد و متحیر مى ماند…با این سخن ،سخت مخالفت کرد و گفت :این همه توصیه به فکر و مأمور به تفکر و تعقل شده ایم آن وقت شما مى گوئید لافکر شویم و تعقل و تفکر را کنار بگذاریم؟! احساس کردم مفهوم مورد نظر خوب جا نیفتاده و لازم است توضیح بیشتری بدهم تا منظور بخوبى تبیین شود…
گفتم: فکر و تفکر ، جایگاه بالایی در آموزه های دینی ما دارد به طورى که ساعتى تفکر از یک سال عبادت برتر شمرده شده و آیات بسیاری در قرآن ،مردم را به تفکر و اندیشه در کار دنیا و آخرت و فرجام سرنوشت پیشینیان و نعمت هاى الاهى و خلقت آسمان و زمین و موجودات …فراخوانده است.این درجه اهمیت برای تفکر،از آنجاست که تفکر، عامل درک حقایق و نیز تصحیح اندیشه و عمل مى شود.گاهى ساعتى تفکر،مسیر یک زندگى را تغییر مى دهد و یا سرنوشت کشوری را دگرگون مى کند.محروم ساختن خود از تفکر به بهانه مشغله های فراوان و درگیرى های روزمره، انسان را به آبى راکد تبدیل مى کند.این تفکر است که به پویائى و ابتکار و نوآوری و تحرک مى انجامد…
گفت :پس لافکرى چه مقوله اى است؟! گفتم : فقط در یک مورد است که تفکر توصیه نشده است بلکه از آن نهى شده ایم و آن تفکر در ذات خداوند مى باشد.علتش هم مشخص است زیرا ذات خداوند برتر از فکر ماست و فکر ما نمى تواند بر ذات خداوند احاطه پیدا کند چون فکر ما در محدوده ماده حرکت مى کند و خدا ماده نیست تا در دسترس فکر ما قرار گیرد.لذا برای وجدان خداوند باید از افکارمان که در حیطه ماده،محدود است فاصله بگیریم و “لافکر” شویم تا بتوانیم خدا را وجدان کنیم.معرفت خداوند از طریق فکر بدست نمى آید و از سوی ما این راه بسته است اما از سوی خداوند راه باز است و او از طریق فطرت و وجدان خود را به ما معرفى مى نماید و مى شناساند.لذا لافکرى(یعنى پاک کردن خود از فکر و لوازم آن)شرط ورود به معرفه الله و عرفان ذات ربوبى شمرده شده است.پس فقط در شناخت ذات خدا،فکر را جواب مى کنیم و لافکر مى شویم.کارکرد فکر،شبیه سازی پدیده ها بر اساس نمونه ها و داده ها و تجربه های قبلى و جمع بندی آنهاست و خدا شبیه هیچ پدیده اى نیست تا فکر به آن احاطه پیدا کند…
آنها که این خط قرمز را رعایت نکرده و خواسته اند با فکر خود بر خدا احاطه پیدا کنند ، دچار لغزش های فراوان شده اند و در نهایت خدایی ذهنى ساخته اند که مصنوع خودشان(یعنى ساخته فکرشان)است.این خدای فکری و ذهنى و وهمى و تصورى،خدای واقعى نیست و مردود است(ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم/ وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم /مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر /ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم)…خدائى که با اوهام و تصورات ذهنى ساخته شود همان اندازه مردود است که خدائى با سنگ یا چوب(بُت) ساخته شود.باید بت های ذهن ساخته از خدا را کنار گذاشت و آنها را شکست… لذا در روایات داریم :آنچه با اوهام و افکارتان در دقیق ترین شکلش در مورد خدا،تشخیص و تمیز دهید،ساخته خودتان است و مصنوعى مثل خود شماست و مردود است بسوی خودتان!(کلما میزتموه باوهامکم فی ادقّ معانیه، مخلوق لکم مصنوع مثلکم مردود الیکم).