صدایش از عمق جان بر می خاست و با سوز درون همراه بود و از شوری وافر برخوردار. اشک می ریخت و از درد هجران می سوخت و می گداخت و فریاد می زد:
دست از طلب ندارم تا جان من برأید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید…
آنان که او را می شناختند می دانستند راست می گوید؛ تمام عمرش وقف یار بود و هماره ازمحبوب می گفت و برای او مجاهده می کرد و در راه او قدم برمی داشت و دل ها را به او پیوند می زد.ذره ذره وجودش به طرزی وصف ناپذیر با مهر مولایش گره خورده بود و آماده بود تا قطره قطره خونش را در راه او ایثار کند که گواه عاشق صادق در استین عمل و زندگیش هویدا بود…و عاشقانه غزل حافظ را ادامه می داد که :
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید…
یقین داشت که اگر آن زیبای آفرینش نقاب غیبت از چهره دلربایش برگیرد ، عالمی واله و شیدایش شوند و دست از ترنج نشناسند و مدیح گوی و ثناخوانش شوند،بویژه که اگر او لب به سخن گشاید و جواهر بیفشاند و ندای ملکوتیش را آغاز کند… لذا با همان نوای خوش ادامه می داد:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید…
باور داشتیم که جایگاه آن عاشق صادق بخاطر این تلاش و دلدادگی و انتظار نزد اربابش ، والا بود و مورد عنایت ویژه آن مولای حنون.باورمان بود وقتی آن نواهای عاشقانه در هفدهم رمضان خاموش شد و چهره در نقاب خاک کشید تا پرونده منتظری راستین بسته شود میهمان مهرالاهی حجه الله الاعظم گشت و قرین الطاف او که امیر آفرینش خوب آقائی می کند و پاس موالیان و سرداران و سربازان خویش را دارد…
اما حقیقتا پرونده او بسته نگشته و باز است زیرا تا هزاران راهرو راهی که او نشان داد همان راه را می سپرند و مشعل انتظار حقیقی را روشن می دارند و” دست طلب” به ساحت امام می دارند و جان فدای جانان می کنند، گوئی او زنده است و اعمال آن رهروان در پرونده اعمال او نیز ثبت و ضبط خواهد شد… طوبی له و حسن مآب!