۵. معارف مهدوى(١.آآآآآآى خدا)

 
 
 
 
 
به طور رازگونه ای در خلوت خویش ، دلش مى خواست با کسى درد دل کند؛حرف بزند؛ گریه کند؛بهانه بگیرد؛شکوه کند؛چیزهایی را که دوست دارد،بخواهد ؛آرزوهایش را بگوید؛شکست ها و غصه هایش را مطرح کند و کمک بخواهد؛برای خودش، برای خانواده اش،برای همه گشایش طلب کند…از سویدای دل مى دانست کسى هست که مى بیند؛مى شنود؛او را درک مى کند؛کسی که مهربان است؛کریم است؛دستش باز است؛کسى که در تمام این سالها،با او بوده و تنهایش نگذاشته و نگهبانش بوده است؛کسی که در خواب و بیداری و شادى و غم و شکست و موفقیت و کودکى و جوانى و توانائى و ناتوانى،ترکش نکرده و حواسش به او بوده است.کسی که مى شود همیشه و همه جا و هر وقت و هر طور بدون نوبت و انتظار با او حرف زد و راز دل گفت ….با تمامى وجود فریاد زد: آآآآآآى…
 
آه که اگر او را نداشت،چقدر تنها و بیچاره و بى کس بود؛اولین بار که متوجه حضور او شد،وقتى بود که در اوج بیچارگى که همه تنهایش گذاشتند و از هیچکش کارى برای او ساخته نبود،آهسته در دل به او گفت:غصه نخور ،من با تو هستم! از اول با تو بودم و خواهم بود؛این را فراموش نکن!آن موقع که نطفه بودى،بچه بودی ،ناتوان بودى، حواسم به تو بوده تا بحال،مطمئن باش رفیق نیمه راه نیستم؛حتى اگر فراموشم کنى -که بسیار کرده اى-من فراموشت نمى کنم!با من حرف بزن؛نه مثل غریبه ها،مثل آشنا؛آشنای نزدیک و همراه و رفیق…فریاد زد: آآآآآآآى
 
شاید هیچوقت فکر نکرده بود او را چگونه صدا بزند و چگونه بخواند؟ انگار یک کسی در وجودش به او مى گفت:او همان کس است که وجودت از اوست،همه چیزت از اوست؛در همه دگرگونى ها و گونه گونى احوال و تقلبات با توست؛کلید حیاتت در دست اوست؛کسى که تو را از خودت بیشتر دوست دارد و از پیچ های خطرناک،سالم عبور داده و بی هیچ منّتى تا بحال حمایت کرده و بعد هم خواهد کرد…نمى دانست او را چگونه صدا بزند یا تشکر کند و یا ارتباط برقرار کند تا اینکه  روزى برخورد کرد با کسی که مثل او بود اما فریاد مى زد:خدایا،الاها،ربّنا…انگار گمشده را پیدا کرده بود…او هم از آن ببعد او را همان گونه صدا زد و خواند:خدایا،الاها،ربّنــــــــــا…و دلش آرام گرفت…
 
اما احساس مى کردانگار زبانش بسته است؛دلش مى خواست بیشتر با او حرف بزند،اما نمى دانست چگونه و چطور؟کاش خود او یاد مى داد آداب این سخن گفتن را،راز و نیاز را؛رفت پیش همانکه اولین کلمات را به او آموخته بود؛ دید حال خوشی دارد و دارد از روی یک کتاب چیزهائى را مى خواند ،نشست و به او خیره شد تا کارش تمام شد، جلو رفت و گفت:به این حال خوشی که داشتى نیازمندم،چه مى کردی و چه مى گفتى و چه مى خواندى؟گفت:دعا مى کردم.گفت دعا چیست؟گفت راز و نیاز با آنکه جانمان در دست اوست،خواندن و سخن گفتن و رازدل گفتن با او…مى دانى چه کسی این دعاها را یاد داده؟:خود او از طریق نماینده اش؛پیامبرش،فرستاده اش، امامش…او را رها نکرد تا از او آموخت دعا کردن را،مناجات را ،ربّنا را،کمیل را،مجیر را،مشلول را ،افتتاح را…
 
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه