عالم ستیزى

 
 
 
 
ارزش یک آئین به ارج و مقامى است که برای دانش و دانشمندان مى نهد و مردم را به گسترش دانش و معرفت خویش در حوزه هاى مختلف فرا مى خواند چنانکه اسلام علم آموزى را واجب نموده(طلب العلم فریضه)وکسب آن را حتى اگر در نقاط دور دست همچون چین باشد لازم شمرده(اطلبواالعلم و لو بالصین) و پاداش الاهى ساعت هائى نزد عالمان نشستن و از علم آنها بهره گرفتن را دستیابى به بهشت ها،شمرده است(من مشى فى طلب العلم ساعتین و جلس عندالعالم ساعتین اوجب الله له جنتین)…اما در آئینى چون بهائیت،عالمان به مثابه طاعون معرفى شده اند که نه تنها نباید نزد آنان رفت بلکه با تمام توان باید از آنها فاصله گرفت زیرا آنها مانع رسیدن تو به آئین مى شوند و تازه باید ذهنت را هم از همه حرف هائى که عالمان زده اند پاک کنى و در تنهائى خودت باشی تا به حقیقت برسی…
 
نتیجه این رویکرد، یعنى رویکرد عالم گریزى و حتى عالم ستیزى این مى شود که آئین ،خود را از نقدهای عالمانه دور نگه دارد و پژوهش های عالمانه را برنتابد و عده اى را چشم و گوش بسته طرفدار و مرید خود کند و آئینش ،آئین عوام باشد و هیچ دانشمند بلندپایه اى در آن رشد و نمو نکند.این سخن یکى از متفکران معاصر،عبدالکریم سروش در مورد بهائیت ناظر به همین رویکرد مى تواند باشد:همزمان با ظهور بهائیت مارکسیسم هم ظهور کرد. تقریباً با سه چهار سال اختلاف. یعنی مانیفست حزب کمونیست که ۱۸۴۸ منتشر شد در بلژیک ، تألیف مارکس و انگلس، که سر آغاز معرفی اندیشه کمونیسم بود و پس از آن تحولات عظیمی که رخ داد، و بیش از یک میلیاد جمعیت جهان به سوی این آیین جدید کشیده شدند، و عقلای قوم، و فلاسفه بسیار، اقتصاددانان، دانشمندان، نویسندگان، هنرمندان، جذب این متکب و جذب این اندیشه شدند و چه تحولات شگرفی در عالم آفرید و هنوز هم نمی توان گفت که تأثیرات آن بر طرف شده، بلکه هنوز معتقدان و مریدان و وابستگان متعصب بسیار دارد و از اصول اندیشه های مارکسیسم پیروی می کنند …”
 
و ادامه مى دهد:”شما این مکتب را مقایسه کنید با بهائیت که کم و بیش در همان زمان پدید آمد و دو پیامبر یکی پس از دیگری آمدند و بنیان این دیانت را نهادند تا امروز در جهان شاید بیش از پنج میلیون پیرو ندارد. آن هم به اعتراف خود پیروان این دیانت. بعضی ها در همین عدد هم تردید دارند، از دل این مذهب نه یک عارف برخاسته، نه یک فیلسوف برخاسته، نه یک متفکر بزرگ برخاسته، نه هنر تازه ای پدید آورده، هیچکدام. این کارنامه تاریخی باید به ما بگوید که در چنته و انبان این مکتب چیست؟ به هر حال ادیان امتحان تاریخی هم پس می دهند، و این چنین نیست که فقط بنشینند با یک رشته مجادلات کلامی صحت خود را اثبات بکنند. هیچ وقت این چنین نیست”.
 
بهاء الله در کتاب خود ایقان که در دو باب نگارش یافته بیشتر محتواى باب اول آن که ( حدود ۵٠ صفحه) این است که باید از عالمان دورى کرد زیرا آنها سبب جدایی تو از گرایش به آئین مى شوند:”ودرهمه اوقات سبب صد ّعباد و منع ایشان از شاطى بحر احدیهّ، علماى عصر بوده اند”و مى گوید علت ایمان نیاوردن مردم این بوده که” هر چه از علماى خود شنیده اند همان را تأسى مى نمایند. لهذا غیر از اعراض امرى ندارند و جز اغماض حاصلى نخواهند. و این معلوم است نزد هر ذى بصرى که اگر این عباد در ظهور هر یک از مظاهر شمس حقیقت چشم و گوش و قلب را از آنچه دیده و شنیده و ادراک نموده پاک و مقدس مى نمودند البته از جمال الهى محروم نمى ماندند”…لذا در جای دیگر در کلمات مکنونه فارسی مى گوید:”کور شو تا جمالم بینی و کر شو تا لحن و صوت ملیحم را شنوی و جاهل شو تا از علمم نصیب بری …”! از همینجاست که بعضى پژوهشگران ابتدا جذب شعارهای آنها شدند اما پس از تحقیق از آن روى برگرداندند و منتقد شدند همچون صبحى و آواره و ثابت راسخ و ادیب مسعودى و…نیز از اروپائیان فیچیکیا،خوان کول و ده ها عالم دیگر که به محض اعلام مخالفت از سوى تشکیلات بهائى طرد و تقبیح شدند که تفصیل آن را مى توانید در سایت ها ببینید…
 
 
 
دین پژوه و پژوهشگر فلسفه