با آمدن بهار ،تحول بنیادینى در عالم ،روزگار و جهان رخ مى دهد که بهاریه ها به آن پرداخته اند:
ای دل بشارت می دهم خوش روزگاری می رسد/ این درد و غم طی می شود آخر بهاری می رسد…
اگر آن گل به تنهایی نماید چهره بر عالَم /شود بر مدّعی پیدا که با یک گُل بهار روزگار آید…
ای مایه ناز! جمله کار تو خوش است/ مانند بهار روزگار تو خوش است…
مولوى در مورد تحول روزگار در بهار مى گوید با آمدن یوسف که قرار جان است ،عالم بى قرار مى شود:آن یوسف خوش عذار آمد/ وان عیسی روزگار آمد/وان سنجق صد هزار نصرت/بر موکب نوبهار آمد/ای کار تو مرده زنده کردن/ برخیز که روز کار آمد/ این شهر امروز چون بهشت است/میگوید شهریار آمد/میزن دهلی که روز عیدست/ میکن طربی که یار آمد/ ماهی از غیب سر برون کرد/ کاین ماه بر او غبار آمد/از خوبی آن قرار جانها/ عالم همه بیقرار آمد/هین دامن عشق برگشایید/کز چرخ نهم نثار آمد…
اما حافظ ،همه فروغ روزگار را از بهار روی یار مى شمرد: اى خرم از فروغ رخت لاله زار عمر/بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر/از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست/کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر/این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است/دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر/ تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد/هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر/ دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد/بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر/اندیشه از محیط فنا نیست هر که را/بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر/در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهی است/ زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر/ بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار/روز فراق را که نهد در شمار عمر/حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان/این نقش ماند از قلمت یادگار عمر…