یاران ولیّ خود فزون کن / فارغ ز شمار و چند و چون کن
خدمت کن و بی نشان و مخلص/ ناپاک ز جمعشان برون کن
اعوان ورا به کثرت آور / انصار ورا ز حد فزون کن
هرمدعی یاوریش را/ با سختی و درد آزمون کن
از جنس بشر که یاورش شد/ ازجنس ملائکش قشون کن
از حاشیه ها رهی نبستیم / این درس ،سراسر از متون کن
ما کان چو حاکمش نمودی / چیره به تمام ما یکون کن
افسر ز سر پلیدکاران / بردار و بساطشان زبون کن
هرکس که نداد دست یاری / قلبش ز عناد غرق خون کن
دجال به پیش ارتش او / بیچاره و خوار و سرنگون کن
آن شیطنتش به تیغ بشکن / با خوف زبونش از درون کن
چون مکر کنند در مسیرش / تو نیز به کارشان فسون کن
گر در قدمش نگشت چرخی / آن چرخ برار و واژگون کن
روح القدسش مؤیّد آور / از لشکر غیبی ات ستون کن
از پیش و پسش سپاه بفرست / حفظش ز ظواهر و بطون کن
این مزرع خشک و مرده بردار / چون دشت بهشت لاله گون کن
آن خم شده بازوی کمان را / از بهر نبرد در کمون کن
چون دست مسیح یاریش داد / ترسا و یهود رهنمون کن
سر را به علومش آشنا ساز / دل را به نواش ارغنون کن
توحید و محبت و صفا را /حاکم کن و شأنی از شئون کن
آرایه عالمی نشانش / این قرن نه بلکه در قرون کن
افلاک به خدمتش درآور / فرمانده چرخ بی سکون کن
با نام مقدسش به دوران / این خانه عشق پر شکون کن
این “منتظر”ار ذوق کمی داشت/ آن ذوق به لطف خود فزون کن!