حرمت اعتراض بر زمامداران

 

 

جناب بهاء الله در اقدس، هرگونه اعتراضی را بر حاکمان و زمامداران جائز ندانسته و اکیدا دستور می دهد امور آنها را به خودشان واگذارید و به آنها اعتراض نکنید و به جای آن به قلوب توجه نمائید. عبارت او چنین است:

“لیس لاحد ان یعترض علی الذین یحکمون علی العباد؛ دعوا لهم ما عندهم و توجهوا الی القلوب”یعنی جائز نیست بر احدی که بر زمامدارانی که بر بندگان حکم می رانند اعتراض نماید؛ واگذارید برای ایشان آنچه نزد آنان است و به دلها توجه نمائید. این حکم در شرایط فعلى جهان که اغلب نظام هاى سیاسی و حکومت ها بر اساس نظام دموکراسی و جمهوریت و مشارکت مردم در سیاست و تشکیل احزاب و انتخابات پارلمانى و ریاست جمهورى و… است ، بسیار بحث انگیز بوده و تحلیل های زیادى در مورد آن صورت گرفته و بعضاً به خواست حکومت هاى مستبد یا استعمارى تحلیل شده است…

چون در این دستور هیچ استثنا و قیدی هم ،ذکر نشده طبیعتا این عدم اعتراض، هر گونه اعتراض زبانی و کتبی و رسانه ای و انواع مبارزه بیانی و سیاسی و فرهنگی و نظامى را دربرمی گیرد و هیچ بهائی حق ندارد در هر شرایطی بر حاکمان هرگونه اعتراضى بکند.اعتراض به کارفرمایان برای امور صنفى و شغلى،اعتراض سیاسی به حاکمان، از طریق برگزارى تظاهرات یا مخالفت های مدنى و یا برنامه هاى رسانه اى و انتقادى نسبت به امور سیاسی و حاکمیتى و یا هرنوع دیگر مخالفت و اعتراض ، با این دستور، نامشروع و ملغى است.

تعلیم «عدم دخالت در سیاست» که جزو تعالیم دوازده گانه بهائی است و ناظر به این است که بهائی حق ندارد به هیچ وجه در امور سیاسی کشوری که در آن زندگی می کند،دخالت نماید از همین حکم سرچشمه گرفته است و بر این اساس هرگونه مشارکت سیاسی در امور کشورى همچون شرکت در انتخابات،عضویت در احزاب، پذیرش مناصب سیاسی و نظامى،دفاعى نظامى از میهن و سرزمین و…برای او حرام است.البته زندگى خود جناب بهاء الله

کاملاً متضاد با این آموزه بوده زیرا از جوانى با گرویدن به آئین باب،وارد مخالفت با حاکمیت شده و در قضایائى چون ترور شاه و همراهى و تایید و به نوعى سه جنگ با نیروهای مردمى و دولتى که منجر به تبعید او تا آخر عمر به بغداد و سرانجام عکا شد، در سیاست دخالت نموده و به اعتراض عملى به حاکمان پرداخته است…

 در زمینه این حکم اقدس یا آموزه عدم دخالت در سیاست،سوالات بسیارى مطرح است مثل اینکه  اگر بر حاکمان اعتراضی نشود امر دنیای مردم در موارد خطای حاکمان چگونه سامان گیرد؟ و آیا این عدم اعتراض و خنثی بودن، نوعی جهت گیری در مسیر ظلم آنها نیست و شرکت در گناهشان محسوب نمی شود؟ و تکلیف کسی که به حاکمان اعتراض به حق نماید چیست؟ آیا از بهائیت طرد اداری یا روحانی می شود؟چه کسانی تا بحال به این وضع دچار شده اند؟ و آیا این حرمت اعتراض بر زمامداران، خود تاکتیکی جهت نفوذ در حاکمیت ها – چنانکه در دوره پهلوی دوم دیده شد – نبوده است؟ آیا ظالمان زمانه با این روحیه بهائیان همراه نشده در خاطر جمعی کامل از آنها، تیغ ظلمشان را بر اقشار دیگر ملت فرود نمی آورند؟ و اگر خود بهائیان حکومتى تشکیل دهند خواهان مشارکت سیاسی مردم اند یا به استبداد ره مى سپرند و به مردمو مشارکت سیاسی آنان  وقعى نمى نهند و هیچ اعتراضى را بر نمى تابند؟…

 

دین پژوه و پژوهشگر فلسفه