در بهاریه های فارسی، نوعاً و بطور مشخص ، آمدن بهار با آمدن نگار ،گره مى خورد، آن هم نگاری که شاه است و ماه است و طبیب است و آمدنش ، شفای جان ها را به همراه دارد. مولوی مى گوید: بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد/ نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد/ صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد /خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد/صفا آمد، صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد /شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد/حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان /طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد/کسی آمد کسی آمد که ناکس زوکسی گردد /مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد/دلی آمد دلی آمد که دلها را بخنداند /می ای آمد میای آمد که دفع هر خمار آمد/کفی آمد کفی آمد که دریا دُرّ ازو یابد /شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد/کجا آمد کجا آمد کزین جا خود نرفتهاست او /ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد…
مولوى در شعر دیگرى،اصولاً پا را فراتر نهاده و خود بهار را فرستاده نگار مى شمرد و از یار مى خواهد که خودش نیز بیاید و بیش از این منتظران و شاهدان را در انتظار مگذارد!
آمد بهار خرم و آمد رسول یار/ مستیم و عاشقیم و خماریم و بى قرار/ای چشم وای چراغ ، روان شو به سوی باغ /مگذار شاهدان چمن را در انتظار…
حافظ نیز نسیم نوروزی را از این جهت خوشبو و روح نواز مى داند که از کوى یار و نگار ، عبور کرده است و مى گوید اگر مى خواهى از شمیم این نسیم معطر شوى و مددخواهى باید آگاه شوى و چراغ معرفت خویش فروزان سازى… : ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی / از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی…
برخیز که باد صبح نوروز / در باغچه میکند گل افشان/ خاموشی بلبلان مشتاق / در موسم گل ندارد امکان/بوی گل بامداد نوروز /و آواز خوش هزاردستان/بس جامه فروختست و دستار / بس خانه که سوختست و دکان/ما را سر دوست بر کنارست /آنک سر دشمنان و سندان/چشمی که به دوست برکند دوست /بر هم ننهد ز تیرباران…
او در شعرى صریح تر به رابطه بهار و نگار مى پردازد و مى گوید این دوست،ماه و ملک را امید و قرار وصال دارم و اگر شب های هجران او نمى بود اکنون قدر این وصال نمى دانستم…
مبارک تر شب و خرم ترین روز / به استقبالم آمد بخت پیروز/دهل زن گو دو نوبت زن بشارت /که دوشم قدر بود امروز نوروز/مه است این یا ملک یا آدمیزاد /پری یا آفتاب عالم افروز/مرا با دوست ای دشمن وصال است /تو را گر دل نخواهد دیده بردوز/شبان دانم که از درد جدایی / نیاسودم ز فریاد جهان سوز/ گر آن شبهای باوحشت نمیبود/نمیدانست سعدی قدر این روز…