امام و بهار

 

 

 

اگر نگفته بودند که به او این گونه سلام کنید:سلام بر تو اى بهار انسان ها و شادابى روزگاران(السلام علیک یا ربیع الأنام و نضره الأیام)،باز هم مى گفتیم بهار جان ها شمائید و شادابى روزگاران از شماست: جویبار چشمم از شوق نگاهت دیدنی است / آن سحرگاهی که می آید بهار چشم هایت…  بهار هرکسی تحویل سال است/ بهار عاشقان دیدار یار است…خودت گفتی که وعده در بهار است/ بهار آمد دلم در انتظار است…خوانده بودم که شما فصل بهاری آقا /به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا/عمر امسال گذشت و خبری از تو نشد/هوس آمدن این هفته نداری آقا؟!/ در هیاهوی شب عید،تو را گم کردیم/ غافل از اینکه شما اصل بهاری آقا !  /به دل خسته ی ما صبر و قراری آقا…

چرا او بهار انسان ها نباشد که موعود رهائى بخش همه خستگان و دردمندان و ستمدیدگان تاریخ است؛ با یاد اوست که شور ماندن و امید رهائى و مشعل پایدارى در جان ها هماره زنده مى ماند و با توسل و تمسک به اوست که توان ماندن و توفیق خوب بودن و پاک زیستن در جان هاى منتظران نصیب مى شود.او بهار است یعنى رویش دوباره زندگى در خزان فضیلت ها و قحطى خوبى ها. خیلى ها به دروغ خواستند خود را بهار جا بزنند اما رسوا شدند که نفس بهارى نداشتند…شاد از وى شو، مشو از غیر وى/  او بهار است و دگرها ماه دى ! /اگر تو باز نگردی، بهار رفته از این شهر بر نمی گردد/به روی شاخه ی گل، غنچه ای نمی خندد/و آن درخت خزان دیده تورِ سبزش را به سر نمی بندد/اگر تو باز نگردی/نهال های جوانِ اسیرِ گلدان را /کدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟

به یقین منتظرى؛ و سراسر مشتاق؛ که بیایی روزی/ خواهی آمد آخر، صبح یک روز قشنگ، بعد یک شام دراز/خواهی آمد آخر، ای سراپا گرمی، بعد یک عصر یخی،در بهاری زیبا!/ و ظهورت زیباست، مثل روز نوروز، از پس فصل خزان .گفت با طنز رفیق: چه کسی گفت جدایی از ما؟ ریشه اش قطع شود! / چه کسی گفت نمی آیی تو؟ کام او زهر شود!/هر که هم گفت به جابلقایی، کشتی اش غرق شود!/می توان یافت تو را هر جایی، کوچه اى، در راهى یا که در خانه دوست / کربلایی، عرفاتی یا که سامرایی/هم غذایی شاید،با یتیمی غمگین/هم نگاهی شاید، با کشاورزی پیر، که نظر دوخته بر چاک زمینی بی آب/ بی گمان می بینی، خانه های ویران، مردم آواره، کودکان گریان/می توان گفت که هستی هر جا/مطمئنم که مى آئى آقا، ای عزیز زهرا، ای غریب تنها، اى بهار جان ها…

 

بعضى شاعران،کنایه و تشبیه را هم در بهارانه ها کنار گذاشته و به صراحت روى آورده اند: چهره گل باغ و صحرا را گلستان می کند/ دیدن مهدی هزاران درد، درمان می کند/مُدّعی گوید که با یک گل نمی گردد بهار/ من گلی دارم که عالم را گلستان می کند…تو به هنگام شکوفایی گل ها در دشت/باز می گردی /و صدایی در دشت/خبر آمدنت را گوید:نو بهاران دل انگیز آمد/و شکوفایی ایام طرب خیز آمد/غم فرو بگذارید/مهدی آن شادی دل های غم انگیز آمد…برسانید سلام، ای یاران/حالیا از من زار/به بهار در راه/به شکوفه، به انار،/به گل نرگس من/ میهمان دل من….گل من را بهاری بی خزان است /گل من مهدی صاحب زمان است…

 

سخن از بهارانه ها،پایان ندارد،تا شوق بهاران داریم،بهارانه ها هم هست و در جان مان شور مى انگیزد…هر کسی با بهار سر و سرّى دارد و راز و رمزى…بهار با ماست ،ما هم با بهار باشیم…

 

 

 

دین پژوه و پژوهشگر فلسفه