…مترس از شب یلدا، بهار آمدنى است!
همه یقین دارند که بهار آمدنى است! در اوج زمستان آنگاه که درختان ، خشک و لخت و بى حرکتند و حتى یک شکوفه پیدا نیست؛ وقتى لشکر سوز و سرما مجال زنده ماندن را از هر گیاهى گرفته است؛وقتى برف و تگرگ و یخ از دشت پر از شقایق،چیزى باقى نگذاشته است؛وقتى چشم انداز جنگل فقط چوب های لخت فرو رفته در زمین است؛در فصل قحطى گل و شکوفه و طراوت و زیبائى،باز همه مى دانند،بهار آمدنى است! همان گونه که در یلداهای دیرپای خزان،از آمدن صبح و دمیدن خورشید نا امید نشدید، در دل زمستان نیز از آمدن بهار نا امید نمى شوید و مى گوئید:پایان شب سیه ،سپید است…یعنى که صبح آمدنى است؛یعنى که بهار آمدنى است…
یکى از معاصران،همین مفهوم – یعنى حتمیت آمدن بهار را ، در بهاریه زیباى خود آورده است که از آمدنى بودن بهار فروغ بخش، رفیق و یار غمگسار ،یگانه فاتح این کوهسار سخن گفته است حتى مى گوید صدای شیهه اسبش نیز از دور شنیده مى شود و قنارى ها از اشتیاق آمدن و نغمه خوان شده اند :
فروغ بخش شب انتظار آمدنى است/رفیق آمدنی، غمگسار آمدنی است/ببین چگونه قناری به وجد آمده است/مترس از شب یلدا، بهار آمدنی است/به خاک کوچه دیـــدار آب میپاشند/بخوان ترانه، بزن تار، یار آمدنی است/صدای شیههِ رخشش ز دور میآید/خبر دهید به یاران سوار آمدنی است/بس است هرچه پلنگان به ماه خیره شدند/یگانه فاتح این کوهسار آمدنی است…(مرتضی امیری اسفندقه )
شاعر دیگرى ،آمدنى بودن بهار و نهراسیدن از دی(کنایه از زمستان) را این گونه مى سراید:
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است / در صحن چمن روی دل افروز خوش است / از دی مهراس، چون بهار آمدنی است / وَایام ظهور آن ستم سوز خوش است!
همین مفهوم در بهارانه دیگرى اینگونه آمده است: ساده است اگر بهار/جنگلی سترگ را برگ و بر دهد/ یا پرنده را/ ز شاخه ای به شاخه ای دگر سفر دهد/من در انتظار آن بهار گرم و بی قرار آفتابی ام/ می رسد، / مرا عبور میدهد/ ز روزهای سرد و سخت/خاک را پرنده میکند/ سنگ را درخت…(مصطفی علیپور)
و دیگرى از بهارهای شگفتی سخن مى گوید که در راهند و مى رسند و چون بیایند کارى کارستان مى کنند و حتى بادهای سرکش را نیز رام مى کنند و مطیع مى گردانند: بهار های شگفتى در راهند/ فردا، گلی میشکفد/که بادها را پرپر میکند (علیرضا قزوه)…