اى اختر تابنده، اى یاد معطّر
اى برترین و آخرین پیغام آور
بعد از تو اى محمود احمد، اى محمد(ص)
دیگر بلال «اللّه اکبر» بر نیاورد
جبریل از سوى خدا دیگر نیامد…
سرانجام لحظات حزن انگیز رحلت آن نور پاک، آن رسول مهربانی فرا رسید.آخرین پیامبر از پیامبران الهی، پس از بیست و سه سال تلاش در امر رسالت، پیامبری و رهبری امت اسلام در روز دوشنبه، بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم هجری، پس از چهارده روز بیماری و کسالت، رحلت فرمودند و در حجره مسکونی خویش در جوار مسجدی که تاسیس کرده بود، توسط حضرت علی (ع) غسل و کفن شده و به خاک سپرده شد.
آن حضرت در آخرین روزهای عمر خویش اصحاب خود را به یاری لشکر اسامه بن زید سفارش میکردند ولی عدهای از نزدیکان، سرپیچی کرده و حضرت آنها را لعن کردند. همچنین قلم و دوات درخواست نمودند که چیزی بنویسند تا پس از ایشان هرگز کسی گمراه نشود، ولی خلیفه دوم از این کار ممانعت کرده و برخی دیگر با او مخالفت کردند که این کار باعث آزار پیامبر گردید و ایشان همه را از نزد خود راندند.
آن حضرت زره و شمشیر و خاتم و مهرش را به علی (ع) داده و وصیتهایی به ایشان کردند.پیامبر (ص)لشب پیش از بیماری شدیدش در حالی که دست علی (ع) را گرفته بود، همراه جماعتی برای طلب آمرزش به قبرستان بقیع رفت و برای اهل قبور درود فرستاد و برای آنان طلب استغفار طولانی کرد. آنگاه به علی (ع) فرمود:« جبرئیل هر سال یک مرتبه قرآن را بر من عرضه میکرد، ولی امسال دو مرتبه این امر صورت گرفته است و این دلیلی ندارد مگر اینکه رفتن من نزدیک باشد» [1]؛ و سپس فرمودند:« اگر من از دنیا رفتم، تو یا علی مرا غسل بده». [2]
پس از آن پیامبر(ص) به منزل رفت و جماعتی را به حضور طلبید و گفت:« مگر به شما امر نکردم که با جیش “اسامه” بروید؟ چرا نرفتید؟»؛ ابوبکر گفت:« رفتم؛ ولی دوباره برگشتم تا تجدید عهد کنم». عمر گفت:« نرفتم؛ چون نمیتوانستم منتظر باشم تا حال شما را از کاروانیان بپرسم». [3]
رسول خدا (ص) از تخلف آنان سخت ناراحت شد و با همان حال کسالت به مسجد رفت و خطاب به اعتراضکنندگان فرمود:« این چه سخنی است که درباره فرماندهی “اسامه” میشنوم شما پیش از این به فرماندهی پدرش هم طعن میزدید به خدا سوگند او برای فرماندهی لشکر سزاوار بود و فرزندش اسامه نیز برای این کار شایسته است. رسول خدا در بستر بیماری مرتبا به عیادتکنندگان خود بهطور مرتب میفرمود، سپاه اسامه را حرکت دهید و متخلفان از جیش اسامه را لعن کرد». [4]
پس از لعن متخلفان، پیامبر بیهوش شد و تمام زنان و کودکان میگریستند. لحظاتی بعد پیامبر (ص) به هوش آمد و دستور داد که برایش قلم و دواتی بیاورند تا بر ایشان چیزی بنویسند که پس از آن هرگز گمراه نشوید در این میان برخی به دنبال آوردن صحیفه و دوات رفتند. که عمر گفت:« بیماری بر پیامبر چیره گشته است، زیرا او هذیان میگوید. قرآن نزد شماست، کتاب خدا برای شما کافی است». [5]
حاضران بعضی با نظر عمر مخالفت کردند و بعضی دیگر جانب او را گرفتند رسول خدا (ص) از اختلاف و سخنان جسارتآمیز آنان سخت ناراحت شد و فرمود:« برخیزید و از من دور شوید». [6]
پس از لحظاتی بیماری ایشان شدید شد و آنگاه که حالش بهتر شد، علی (علیهالسّلام) را ندید. به زنان خود گفت:«برادرم و صاحبم بیاید». علی (ع) آمد و مدتی با هم بهطور خصوصی و در گوشی صحبت کردند. وقتی از علی (ع) پرسیدند، پیامبر (ص)چه گفت؟در پاسخ فرمود: به من هزار باب علم که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب شده بود، آموخت و چیزهایی را به من سفارش کرد که انجام خواهم داد. [7]
در لحظات آخر عمر پیامبر ، فاطمه (س) بسیار گریان بود. پیامبر (ص) او را به نزدیک خود طلبید و مطالبی را به او گفت که فاطمه گریهاش شدت یافت، آنگاه مطلبی را به ایشان گفت که حضرت زهرا تبسم کرد. ایشان در پاسخ سؤال دیگران فرمودند که لحظۀ اول پیامبر فرمودند:«در همین درد میمیرم» و در باب شادی و تبسماش فرمودند:« تو اولین کس از اهل بیت من هستی که به من ملحق میشود» و این بود که من تبسم کردم.
در لحظات واپسین عمر پیامبر سرش در دامان امیرالمؤمنین قرار داشت تا روح پاکش به ملکوت اعلی پیوست.علی (ع) جسد مطهر پیامبر را غسل داد و کفن کرد؛ سپس چهره آن حضرت را گشود در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود، فرمود:« پدر و مادرم فدایت ای رسول خدا ، با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمانها قطع گردید… اگر ما را به صبر و شکیبایی امر نمیکردید، آنقدر گریه میکردم که سرچشمه اشک را میخشکانید». [8]
___________
۱.شیخ مفید، الارشاد/۱۸۱.
۲.ابن سعد، الطبقات الکبری۲۸۱/۲.
۳.همان۳۳۶/۲؛صحیح مسلم۳۲۵/۲.
۴.شهرستانی،ملل و نحل۲۳/۱؛طبری،تاریخ۴۲۹/۳.
۵.مسند احمد۳۵۵/۱.
۶.الطبقات الکبری۲۴۴/۲.
۷.مفید، الارشاد/۱۸۵.
۸.نهج البلاغه، خطبۀ ۱۹۷.