جاودانه پیامبر (18.دستاورد طائف)

ردای سبز رسالت به دوش خود دارد

از آسمان نگاهش ستاره می بارد…

انگیزه پیامبر برای سفر به طائف چه بود؟

با مرگ  “ابوطالب”، دشمنان پیامبر جرئت بیشتری نسبت به آزار آن حضرت پیدا کردند، از این‌رو، رسول خدا برای تبلیغ مردم طائف به ویژه قبیله ثقیف (که در طائف سکونت داشتند) بر آمده تا با جلب نظر آنها، پشتیبان تازه‌ای برای پیشرفت دین خدا به دست آورد. از این رو به تنهایی به سوی طائف حرکت کرد. پس از ورود به شهر طائف یکسر به خانۀ ” عبدیالیل ” و دو برادرش ” مسعود ” و ” حبیب ” که در ان روز بزرگ و رئیس قبیلۀ «ثقیف» بودند، رفته و هدف خود را از آمدن به طائف، برای آنها توضیح داده و از آنها خواست که او را در پیشرفت هدفش یاری کنند. آنها دعوت پیامبر را نپذیرفتند و جواب رد دادند.

خبر به مردم شهر رسید و فرومایگان طائف، پیامبر را احاطه کرده و با سنگ به ایشان حمله کردند که گویا پیشانی آن حضرت شکست و خون جاری شد. پیامبر (ص) از دست آنها به باغی که متعلق به ” عتبه ” و ” شیبه ” فرزندان “ربیعه” بود، پناهنده شد و برای استراحت زیر درخت انگوری نشست و به مناجات با خدا پرداخت:« خداوندا! اگر تو بر من خشمگین نباشی به تمام این دشواری‌ها، تن می‌دهم، و اگر تو بر من خشنود باشی، بر من گوارا خواهد بود..»

بعد از مناجات رسول خدا (ص) با خداوند متعال، عتبه و شیبه که این حال را مشاهده کردند، دل‌شان به حال پیامبر سوخت، از این‌رو غلام نصرانی خود را که “عداس” نام داشت، پیش خوانده و به او گفتند سبدی از انگور نزد این مرد ببر و به او تعارف کن. [1]
عداس همین کار را انجام داد و رسول خدا دست به طرف انگور دراز کرد و برای برداشتن حبۀ انگور «بسم الله» گفت. عداس که برای اولین بار، چنین سخنی را شنیده بود، در چهرۀ رسول خدا (ص) خیره شد و گفت:« این جمله در میان مردم این بلاد معمول نیست؟»، پیامبر فرمود:« تو اهل چه شهری هستی و دین تو چیست؟»، عداس گفت:« من مسیحی مذهب و اهل شهر نینوا می‌باشم».

رسول خدا (ص) فرمود:« از شهر مرد شایسته، “یونس بن متی” هستی؟»، عداس با تعجب گفت:« تو از کجا یونس بن متی را می‌شناسی؟»، پیامبر فرمود:« او برادر من و پیغمبر خدا بود، چنانچه من پیغمبر و فرستاده خدا هستم». عداس که این سخن را شنید، پیش آمده و سر پیامبر را بوسید و سپس خم شد و بر دست و پای وی افتاد و شروع به بوسیدن کرد، و در جریان گفتگو با پیامبر، اسلام آورد.

عتبه و شیبه که ناظر این جریان بودند، به یکدیگر گفتند:« این مرد، غلام ما را از راه بدر کرد»، و چون عداس، به نزد آنها بازگشت، به او گفتند: «ای عداس، چرا سر و دست این مرد را بوسیدی؟»، عداس گفت:« چیزی نزد من بهتر از آن نبود؛ زیرا این مرد، از چیزهایی خبر دارد که جز پیامبران، کسی از آنها آگاهی ندارد»!

اگر دستاورد سفر طائف با همه زحمات و مشقت هایش فقط هدایت یک نفر یعنی عداس می بود برای عظمت این سفر کفایت می کرد چون بعدها پیامبر (ص) به علی (ع) هنگام اعزام او به یمن در یک سخن جاودانه فرمود:« به خدا سوگند، اگر خداوند کسى را به دست تو هدایت کند برایت بهتر است از آنچه آفتاب بر آن طلوع و غروب مى کند». [2]

____________

۱. ابن هشام، زندگانی پیامبر اسلام، ترجمۀ سید‌هاشم رسولی، تهران،ج‌۱، ص۴۱۹؛  ابن سعد، الطبقات الکبری، ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی۱۶۵/۱ و…

۲.الکافی۴/۲۸/۵.

این بلاگ تحت نظارت دکتر فخاری تهیه و تولید شده.