جاودانه پیامبر (4.نوجوانی و جوانی)

چراغ افروز چشم اهل بینش

طراز کارگاه آفرینش…

دوازده یا سیزده ساله بود که همراه عموی خود-حضرت ابوطالب- با کاروانی ازقریش که هر ساله برای تجارت به شام می‌رفت، رهسپار شام شد؛ این سفر در دهم ربیع‌ الاول سال سیزدهم عام الفیل، اتفاق افتاد. چون کاروان به بُصری رسید، راهبی بُحیرا نام، از دانایان کیش مسیحی، از روی آثار و علائم،پیامبر را شناخت و ازنبوت او خبر داد و ابوطالب را از حیله یهود، نسبت به شناسایی و قتل او ترساند و به مراقبت و نگهداری از او سفارش کرد. [1]

پس از بازگشت قریش از جنگ فجار که در ماه شوال به انجام رسید، در ماه ذی‌ القعده همان سال، پیمانی با نام حلف‌الفضول بین بنی‌هاشم و بنی‌مطلب بن عبدمناف و بنی‌زهره بن کلاب و بنی‌تمیم بن مره و بنی‌حارث بن فهر، در خانه عبدالله بن جدعان تمیمی، منعقد شد به نام حلف الفضول یعنی پیمان جوانمردان. آنان پیمان بستند که همواره مظلوم را برای رسیدن به حق یاری دهند و در امور زندگی با آنها مواسات کنند.

سبب این پیمان آن بود که مردی از بنی‌زبد، از یمن به مکه آمد و کالایی به عاص بن وائل سهمی فروخته بود، عاص در پرداخت آن تعلل می‌کرد به نحوی که مرد مأیوس شد، آن مرد به قریش پناهنده شد و از آنان یاری خواست؛ اما کسی حق او را نگرفت؛ ناچار، هنگامی که قریش در اطراف کعبه در انجمن‌های خویش بودند، بالا یکوه ابوقبیس رفته و شکایت خود را ضمن شعری اعلام نمود. [2]

عده‌ای از قریشیان از این واقعه شرمنده شده به فکر چاره افتادند. اول کسی که در این کار پیش قدم شد، زبیر بن عبدالمطلب بود.او طوائف قریش را دردارالندوه فراهم ساخت و از آنجا به خانه عبدالله بن جدعان رفتند و آنجا پیمان بستند که برای یاری هر ستمدیده و گرفتن حق وی همداستان باشند و اجازه ندهند که در مکه بر احدی ستم شود. قریش این پیمان را حلف‌الفضول نامید.

پیامبر در حدود بیست سالگی در حلف‌الفضول شرکت کرد. بعدها از او روایت شد که در سرای عبدالله بن جدعان، در پیمانی حضور یافتم که اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت می‌شدم، اجابت می‌کردم و اسلام جز استحکام، چیزی بر آن نیفزوده است». [3]

در این سال های جوانی در تمام قریش مردی خوش خلق‌تر، محترم‌تر، بردبارتر، راستگوتر، امانت‌دارتر، نرم‌خوتر، کریم‌تر، دلسوزتر، نیکوکارتر، متعهدتر، باوفاتر و درستکارتر از او وجود نداشت. [4]

مردم مکه به جهت صفات شایسته و خصال پسندیده‌اش، او را «امین» می‌گفتند. [5]

از این‌رو اموال و دارایی‌های خود را نزدش به امانت می‌گذاشتند و این کار را پس از نبوت آن حضرت هم ادامه می‌دادند. پیامبر بعد از هجرت، به حضرت علی علیه السلام دستور دادند که در مکه بماند و امانت های مردم را به آنها بازگرداند. [6]
سفر دوم او به شام توسط بانوی بازرگان مکه انجام شد. خدیجه دختر خویلد، زنی تاجرپیشه و شرافتمند و ثروتمند بود که مردانی را برای بازرگانی استخدام می کرد و سرمایه‌ای از مال خود را برای تجارت در اختیارشان می‌گذاشت. [7]

 او چون از راستگویی و امانتداری و مکارم اخلاق محمد(ص)خبر یافت، کسی را نزد وی فرستاد و به او پیشنهاد کرد که با سرمایه او، همراه غلام وی مسیره برای تجارت، رهسپار شام  شود. [8]

او هم پذیرفت و با مسیره رهسپار شام شد؛ چون به بُصری رسیدند، نسطور راهب وی را دید و مسیره را به پیامبری او مژده داد. [9]

مسیره بعد از بازگشت به مکه این خبر و نیز کراماتی را که در این سفر مشاهده کرده بود به اطلاع خدیجه رساند. [10]

________

۱.ابن اسحاق؛ السیره النبویه، قم، دفتر مطالعات تاریخ و معارف اسلامی، ۱۴۱۰.
۲.مسعودی، مروج الذهب/۲۷۱. یعقوبی؛ تاریخ یعقوبی، بیروت، دارالصادر، ۱۹۸۸، ص۱۸.
۳.مسعودی،التنبیه والاشراف،قاهره دارالصاوی/۱۸۰.
۴.سیره ابن اسحاق/۷۸، سیره ابن هشام/۱۸۳.
۵.همان.
۶.طبقات الکبری، ابن سعد، ج۳، ص۱۵.
۷.سیره ابن هشام/۸۱.
۸. و ۹. و ۱۰.همان.
این بلاگ تحت نظارت دکتر فخاری تهیه و تولید شده.