ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد..
هنوز در رحم مادر بود که پدرش در سفر بازرگانی شام در مدینه در گذشت.جدش عبد المطلب کفالت او را بر عهده گرفت. به رسم آن روز قرار شد او را برای شیرنوشی به دایه بسپارند.
این نوزاد قریش از سینه هیچیک از زنان شیرده، شیر نخورد. در نهایت، حلیمه سعدیه او را شیر داد که بدین خاطر خانواده عبدالمطلب بسیار خوشحال شدند. دوران شیرخوارگی و کودکیاش را در میان قبیله بنی سعد بن بکر بن هوازن گذراند.
حلیمه بلافاصله پس از برعهده گرفتن شیردهی،آثار خیر و برکت را در زندگیاش مشاهده کرد. او که پیش از آن بر اثر تنگدستی شیرش کم شده بود و بهسختی به پسر خود شیر میداد، از آن پس شیرش افزون شد و بهراحتی او و پسر خویش را سیر میکرد.
حتی شتر ضعیف و ناتوانش نیز پُرشیر و نیرومند گشت، به گونهای که هنگام بازگشت، از همراهانش سبقت گرفت و همه با حیرت دلیل آن را جویا میشدند و حلیمه همه اینها را نتیجه حضور کودک بنیهاشم میدانست و بارها بدان اشاره میکرد.
پس از آن که به دو سالگی رسید، حلیمه او را از شیر گرفت و به مکه نزد مادرش، آمنه بنت وهب، برد. اما از آنجا که حضور این کودک باعث شده بود که گله گوسفندان حلیمه از دیگر گلههای قبیله بنیسعد پربارتر شود، او ترجیح میداد کودک را بیشتر نزد خود نگاه دارد. سرانجام، با اصرار حلیمه و به دلیل شیوع وبا در مکه و ترس آمنه از سرایت بیماری به فرزندش، حلیمه بار دیگر کودک شیرخوار را نزد خود نگاه داشت. او چهار یا پنج سال در قبیله بنیسعدبن بکر بود و آنگاه، حلیمه او را نزد مادر و جدش عبدالمطلب بازگرداند.
از کودکی آثار عظمت و فوق العادگی از چهره و رفتار و گفتارش پیدا بود.عبد المطلب به فراست دریافته بود نوه اش آینده ای درخشان دارد. هشت ساله بود که جدش عبد المطلب درگذشت و طبق وصیت او ابوطالب عموی بزرگش عهده دار کفالت او شد.
ابوطالب نیز از رفتار عجیب این کودک که با سایر کودکان شباهت نداشت در شگفت می ماند. هرگز دیده نشد مانند کودکان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان بدهد، به غذای اندک اکتفا می کرد و از زیاده روی امتناع می ورزید.بر خلاف کودکان همسالش و بر خلاف عادت و تربیت آن روز، موهای خویش را مرتب می کرد و سر و صورت خود را تمیز نگه می داشت.
ابوطالب روزی از او خواست که در حضور او جامه هایش را درآورد و به بستر رود. او این دستور را با کراهت تلقی کرد و چون نمی خواست از دستور عموی خویش تمرد کند به عمو گفت: روی خویش را برگردان تا بتوانم جامه ام را درآورم. ابوطالب از این سخن کودک در شگفت شد، زیرا در عرب آن روز حتی مردان بزرگ از عریان کردن همه قسمت های بدن خود احتراز نداشتند.
ابوطالب می گوید: «من هرگز از او دروغ نشنیدم، کار ناشایسته و خنده بیجا ندیدم، به بازیهای بچه ها رغبت نمی کرد، تنهایی و خلوت را دوست می داشت و در همه حال متواضع بود». [1]
۱.با تلخیص از:سبحانی تبریزی، فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام، ۱۳۸۶ش، ابنهشام، السیرهالنبویه، دار احیاء التراث العربی، ج۱؛ ابناسحاق، سیره ابناسحاق، ۱۴۰۱ق و…