به سراپردهی اعجاز و بقا ره یابد
هر که در مذهب دلدادگی ات فانی شد…
پیامبر اکرم(ص) چون دید که یاران او سخت گرفتار و در شکنجهاند، به فرمان الهی به آنها فرمود که به کشور حبشه هجرت کنند؛ نخستین هجرت در تاریخ اسلام، هجرت به «حبشه» است که در سال پنجم بعثت به خاطر فشاری که بر مسلمین صورت گرفت و برای دفاع از اسلام، به دستور خدا و پیامبرش عدهای از مسلمانان موطن و سرزمین اصلی خویش را رها کردند و به سرزمین حبشه هجرت کردند. مهاجرین مکه در حبشه منزل کردند و دور از شکنجه مشرکین و صدمات و آزارشان در محلی امن روزگار به سر میبردند.
مشرکین که دیدند مسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه به خوشی و آسایش به سر میبرند، بر آنان حسادت کردند و از نفوذ مسلمانان در حبشه وحشت کردند لذا دو نفر را انتخاب کرده و با هدایای بسیار برای نجاشی و درباریان او، به حبشه روانه کردند. آنها پس از تقدیم هدایا درخواست استرداد مهاجران را نمودند. نجاشی پادشاه حبشه گفت «به خدا سوگند من هرگز مردمی را که به من پناه آورده و در کشور من زیست کرده و مرا بر دیگران برتر دانستهاند، تسیلم نمیکنم؛ مگر بعد از بحث و تحقیق». [1]
نجاشی دستور داد تا مهاجران در مجلس حاضر شوند. او رو به مهاجران کرد و گفت:« این چه دینی است که به سبب آن شما از قوم خود جدا شدهاید و در عین حال دین مرا هم نپذیرفته و دین هیچ یک از ما را نیز قبول نکردهاید؟»
جعفر بن ابیطالب گفت:« ای پادشاه، ما مردمی گمراه بودیم که بتها را پرستش میکردیم و مردار میخوردیم، مرتکب کارهای زشت میشدیم، صلهرحم نمیکردیم و همسایه را آزار میدادیم. تا آن که خداوند متعال برای ما پیغمبری فرستاد و ما نسب او را خوب میشناسیم و او را راستگو و امین میدانیم، او ما را به عبادت خدای یگانه دعوت کرد که هیج چیز را با خدا شریک نکنیم و پرستش بتها را ترک گوییم. او به ما امر کرده که راست بگوییم و امانتداری کنیم، همسایه و پناهنده را نیک بداریم و از کارهای زشت و خونریزی بپرهیزیم، از ارتکاب کارهای بد و زورگویی و خوردن مال یتیم دوری کنیم. او ما را به نماز امر کرد. ما به او ایمان آوردیم و ایشان را تصدیق کردیم. آن چه را که بر ما حرام کرده، حرام دانستیم. و آن چه را حلال شمرده پذیرفتیم.قوم ما به همین خاطر بر ما ستم نموده و مانع دینداری ما شدند و به کشور شما آمدیم و شما را از دیگران برتر و بهتر دانستیم و امیدوار هستیم که نزد تو ستم بر ما روا نباشد». [2]
نجاشی گفت:« آیا از آن چه پیغمبرت، بر شما آورده چیزی به خاطر داری؟» جعفر گفت:«آری»، نجاشی گفت:« بخوان!»، جعفر شروع به خواندن قسمتی از آغاز سوره مریم را تلاوت کرد.
امسلمه میگوید:« نجاشی از شنیدن آیات قرآن چنان گریست که قطرات اشک ریش انبوه و صورتش را فرا گرفت». [3]
پس از چند روز عمرو بن عاص نماینده مشرکین به نزد نجاشی آمد و گفت:« آنها دربارهی “عیسی” سخن عجیبی میگویند». نجاشی مهاجران را خواست و گفت:« شما دربارهی عیسی بن مریم چه میگویید؟»
جعفر بن ابیطالب گفت:« ما معتقدیم که حضرت عیسی بنده و پیامبر و روح خدا و کلمه الهی است که به مریم بتول داده شده است». [4]
نجاشی دست خود را به طرف چوبی که روی زمین بود دراز کرده آن را برداشت و گفت:« به خدا سخنی که تو دربارهی عیسی گفتی با حقیقت فاصله ندارد.» پس به مهاجرین گفت:« شما با خیالی آسوده به هر جای حبشه که میخواهید بروید و بدانید که در امان ما هستید». [5]
مهاجرین در حبشه بودند، تا این که رسول خدا(ص)، “عمرو بن امیه صخری” را دربارهی بازگشت با نامهای به سوی نجاشی فرستاد و نجاشی پس از رسیدن نامهی حضرت جمعی از آنها را در دو کشتی جای داده و به وطن خویش فرستاد. مهاجرین پس از فتح خیبر به مدینه رسیدند و چون چشم رسولخدا (ص) به جعفر بن ابیطالب افتاد، او را در بر گرفت و میان دیدگانش را بوسیده و فرمود:« نمیدانم از فتح خیبر یا از ورود جعفر شاد باشم». [6]
__________