زمان شکست زمانی که آمدی احمد/
تویی که یک شبه دنیا به پای تو افتاد/
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات/
به هر یک از برکات و کمال تو صلوات…
دعوت علنی پیامبر(ص) با نزول آیه «و انذر عشیرتک الاقربین»، با دعوت خویشاوندان آغاز شد. این کار از آن جهت سخت و دشوار بود که سران قریش به آسانی حاضر نمیشدند، دست از بتپرستی بردارند و به نبوت پیامبر اقرار کنند. پس به علی(ع) دستور دادند تا غذایی فراهم کرده و بزرگان بنیهاشم و بنیعبدالمطلب را دعوت نماید. پیامبر در این نشست امر پروردگار درباره انذار خویشان خود را اعلام کردند و به آنان فرمودند که «هر که با ایشان بیعت کند برادر و وصی و وزیر ایشان خواهد بود»؛ اما جز علی (ع) کسی به این خواسته حضرت جواب مثبت نداد. [1]
بعد از این نشست امر نبوت بیش از پیش در مکه منتشر شد. پس از آن پیامبر (ص) بر بالای کوه صفا ایستادند و با صدای بلند مردم را فراخواندند.قریشیان از اطراف جمع شدند و گفتند چه خبر است؟ فرمود:« اگر به شما خبر دهم که دشمنی امشب یا فردا صبح به شما حمله میکند، مرا تصدیق میکنید؟» گفتند: «بله»، فرمود:« من ترساننده شما از عذابی دردناک هستم».
سپس ادامه داد:« ای مردم؛ رهبر و پیشرو به اهلش دروغ نمیگوید، قسم به خدایی که هیچ پروردگاری جز او نیست، من رسولخدا به سوی شما به طور خاص و به سوی تمام مردم به طور عام هستم. به خدا قسم که شما میمیرید چنان که میخوابید و بعد از مرگ برانگیخته میشوید چنان که از خواب بیدار میشوید و محاسبه میشوید چنان که عمل میکنید و در مقابل کارهای نیک پاداش داده میشوید و در مقابل کارهای زشت عذاب داده میشوید و بهشت و جهنم ابدی هستند و شما اولین کسانی هستید که انذار شدهاید». [2]
پیامبر (ص) بعد از مدتی مرحلهای دیگر از دعوت علنی را با دعوت عام اجرا درآوردند. با آشکار شدن دعوت الهی تمام مردم درباره آن حضرت صحبت میکردند و این امر بر کسی از اهل مکه مخفی نمانده بود. حتی اخبار آن به خارج مکه نیز سرایت کرده بود.با این حال در ابتدا با مخالفتهای چندانی از سوی قریش روبرو نگردید زیرا فکر می کردند با عدم استقبال مردم خاموش خواهد شد تا اینکه پیامبر بتپرستی را عیب دانست و خبر داد که پایان کار مشرکان آتش است.لذا آنان به مخالفت و دشمنی با او برخاستند و با تمام توان، به اذیت و آزار ایشان و دیگر مسلمانان پرداختند.
بزرگان قریش، چون دیدند که پیامبر از دعوت خویش دست بر نمیدارد، دوباره نزد ابوطالب رفته، جهت حل و فصل مسالمتآمیز مساله، با ابوطالب به گفتگو پرداختند و گفتند: «ای ابوطالب برادرزادهات خدایان ما را ناسزا میگوید و بر دین ما عیب میگیرد و عقول ما را سبک میشمارد و پدران ما را گمراه میداند؛ یا وی را از این کار برحذر دار یا او را به ما واگذار و حتی سعی کردند به وسیله تطمیع حضرت با مال و املاک و…، ایشان را از ادامه دعوتش، منصرف کنند؛ ابوطالب در پایان این دیدار، با خوشرویی و ملاطفت آنها را راضی و سپس روانه کرد.
اما پیامبر(ص) در جواب گروه قریش فرمودند:« به خدا قسم اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند از دعوت خویش دست بر ندارم و از پای نخواهم نشست تا خدا دین مرا رواج دهد یا جان بر سر آن گذارم» [3]
مشرکان چون مأیوس شدند پس در مخالفت با رسولخدا (ص) هم قسم شدند و تصمیم گرفتند که فرزندان و افراد قبیله خویش را از مسلمانی برگردانند و قبایل خود را ملزم کردند که در قبیله خود جستجو کنند و هر کس را که به دین اسلام در آمده، بیازارند آنها پیامبر را به شاعری و جادوگری و دیوانگی، متهم ساختند و کار بر پیامبر و کسانی که ایمان آورده بودند سخت شد و مشرکان به آزار و اذیت ضعفای مسلمانان پرداختند و انواع شکنجهها را نسبت به آنان روا میداشتند، برخی را میزدند، گروهی را به گرسنگی میآزردند و جمعی را برهنه بر روی ریگهای داغ و تفتیده مکه میخواباندند و با مرگ ابوطالب به این آزارها و شکنجهها شدت بخشیدند تا حدی که عدهای از مسلمانان مجبور شدند به حبشه هجرت کنند.
_________
۱. طبری، تاریخ۶۲/۲؛ابن اثیر،الکامل۶۰/۲.بیهقی،دلائل النبوه۱۷۹/۲و…
۲.ابن شهرآشوب، مناقب۴۴/۱.
۳.بیهقی۱۸۷/۲؛طبری۶۷/۲؛ابن اسحاق،السیره النبویه/۱۵۴.